بعد این همه مدت،دیگه به یک باور رسیدم.شاید توی گذر از این پیچ و خم های زندگی کوچک و جمع و جور خودم کم بیارم،غر بزنم و چند وفتی از سرناراحتی خودم رو توی غار پنهان کنم و سکوت رو ترجیح بدم،اما مطمئنم که کم نمی یارم و اهل جا زدن نیستم.به دعای خیلی ها و تلاش بیشتر خودم احتیاج دارم.
داستان از رسیدن پیامی که از حال بد و خراب و برزخی پروانه حکایت می کرد شروع شد.پیامی که انتهای سفر دو روزه ی مشهد ماه گذشته داخل اتوبوس به دستم رسید و از ترس و تعجب،تمام راه رسیدن به خونه ذره ذره در حال فرو ریختن بودم.طی یک اتفاق نادر دو هفته ی تمام پروانه لام تا کام با من حرف نزد و ساعتهای خونه بودن من خودش رو داخل اتاق پنهان کرد.عزیزترین خواهر دنیا جواب سلام هادی رو هم نمی داد.نه با من که از همه بریده بود.به درخواست بقیه و به اشتباه اجازه دادم به حال خودش باشه تا همین شنبه شبی که دیگه کم آوردم.دیدم دیگه تحملش رو ندارم.سختی و فشار و استرس کار نمی تونست من رو از پا در بیاره اما غم و سکوت پروانه چرا...شنبه شب وارد اتاقش شدم و اجازه ی حرف زدن گرفتم.گفتم که دوست دارم بدونم دقیقاَ چه کردم که مستحق همچین رفتاری هستم؟و اون گفت که:"رفتارم دقیقا به خاطر همینه که هیچ کاری نکردی و حرفی نزدی...همش مشغول کاری بودی که ازش متنفر بودی و سکوت کردی و ساعتها توی خودت بودی....در حالی که فکر می کنی به فکر همه هستی و غصه همه رو می خوری اون کاری رو که باید انجام نمیدی و این منو حرص میده...دو هفته است کارمن شده گریه کردن و دستم به هیچ کاری نمی ره...چرا توی این دو هفته سراغم رو نگرفتی؟شد یه بار دست مامان رو بگیری و دو نفری باهم بیرون برید و خلوت کنید؟دلیل نمیشه چون اون هیچی نمیگه و توقعی نداره،تو هم هیچ کاری انجام ندی..."می شنیدم و در قامت گناهکاری که به خیال خودش مدتها لباس بی گناهها رو به تن داشته به شکل عذاب اوری به ترکیدن بغض پروانه گوش می دادم و به بغضم اضافه می کردم. "خسته شدم از بس همه گفتن ناراحتی ها و غم ها رو از هادی پنهون کنید...چندتا از زمانهایی که مامان حالش بد شده رو خونه بودی و کنارش بودی؟هیج از گریه کردنهای موقع خوابش خبر داری؟هیچ از فریادهای موقع سردردهای شدید و حمله ها خبرداری؟هیچ خبرداری همین جمعه ای که نبودی این قدر حالش خراب شد که بابا با این همه طاقت و تاب و تحمل زار زار گریه کرد و از پا افتاد. نه اون شب که حتی بعدش هم دنبال دلیل برای رفع اتهام از خودم نگشتم.گفتم که:"من مقصرم پروانه.من رو ببخش...."
از اون شب هر فرصتی که دست میده بلافاصله خلوتی پیدا می کنم و به شکل عذاب اوری بی صدا گریه می کنم و به راهی فکر می کنم که کج رفتم.
امشب رو آقای شیرین کلام دوست داشتنی من دور از مادر نازنین و خانواده ی مهربانش سر می کنه.اینبار روی یکی از تخت های اتاق مراقبت های ویژه ی بیمارستان.ساعتی از روز نگذشته بود که خبر رسیدن اوژانس به ساختمان برای بردن آقای شیرین کلام به گوشم رسید.جلوی مشتری شل شدم و نتونستم خودم رو روی پا نگه دارم.
برای سلامتی و روی پا شدن و برگشتن یکی از بهترین آدمهای روی زمین دعا کنید.لطفاٌ...