امسال برای چهارمین سال متوالی قید تعطیلات اول سال رو زدم و شدم کارمند کشیک سلمانی نرفته و روی خوش قضیه این بود که برای چند ساعت هم که شده بود می تونستم از شر فکر و خیال های اذیت کننده خلاص و رها باشم.از طرفی درد جدیدی که این بار مهره های گردنم رو نشونه گرفته,باعث شد که سرخوشی ابتدای روزم خیلی طولی نکشه و مجبورم کنه مابقی روز رو سرجای خودم بنشینم و فکر بیرون زدن از خونه و راه رفتن رو از سر بیرون کنم و ادامه ی ماجرای فکرها رو از سر بگیرم.
سر جای خودم دراز به دراز افتاده بودم و یاد جمله ای از یک داستان ظبط شده ی رادیویی بودم که زمانی تقریبا هر شب بهش گوش می دادم.جایی بود که از زبان زن داستان جمله ای از مرد داستان خطاب به زن می شنیدم که می گفت:"سوری جون...کاشکی سرطان داشتن نه افسردگی..."
سعی کردم خیلی توی اون حال باقی نمونم و خیلی سریع به خودم بیام.به قول محمدآقای صالح علا به عقلم اجازه دادم که نفس بکشه.به دلم اجازه دادم که نفسی بکشه و به خودم قولی دادم.قول دادم از همین امشب به بعد,تا وقتی که حال خودم,حال زندگیم,حال کار و بارم این شکلی :) نشده سر و کلم این ورا پیدا نشه و قید نوشتن رو هم مثل کارهای عزیز دیگه ای که زمانی عاشقشون بودم بزنم و رها کنم.

+ نوشته شده در جمعه چهارم فروردین ۱۳۹۶ساعت 0:47 توسط پاسبان |