روزی که بدجوری دلم شکست.دلم گرفت و بعد فقط گریه کردم.
چهارشنبه همین ساعت بود که با شنیدن صدای گریه ها و ناله ی مامان از خواب پریدم و خودم رو به طبقه ی پایین رسوندم.مادر توی بغل پروانه بود که بهم گفت:"عمو قربان مظلومت رفت هادی.رفت پیش حمیده و پویا رو تنها گذاشت..."
روزهای سختی به ما گذشت.روزهای سختی داره به ما می گذره.یکی از آرام ترین و مهربانترین انسانهای کره ی خاکی ما و پسر کوچکش رو تنها گذاشت.عزیزی که تنها بهانه ی ما بود برای رفتن به شهر پدری.