روزی که بدجوری دلم شکست.دلم گرفت و بعد فقط گریه کردم.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۵ساعت 19:6 توسط پاسبان |

حقیقتاً این حجم از غم و همراهش این میزان از امید،برای من باور نکردنیست.

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۵ساعت 22:33 توسط پاسبان |

چهارشنبه همین ساعت بود که با شنیدن صدای گریه ها و ناله ی مامان از خواب پریدم و خودم رو به طبقه ی پایین رسوندم.مادر توی بغل پروانه بود که بهم گفت:"عمو قربان مظلومت رفت هادی.رفت پیش حمیده و پویا رو تنها گذاشت..."

روزهای سختی به ما گذشت.روزهای سختی داره به ما می گذره.یکی از آرام ترین و مهربانترین انسانهای کره ی خاکی ما و پسر کوچکش رو تنها گذاشت.عزیزی که تنها بهانه ی ما بود برای رفتن به شهر پدری.

+ نوشته شده در شنبه هشتم خرداد ۱۳۹۵ساعت 0:14 توسط پاسبان |