وسوسه ی نوشتن اون هم بعد از چند وقت دوری،اوایل هفته ای که گذشت با خوندن داستان "در دام مانده مرغی" و خلوت کردن با سکوت جاری بین اکبر،بلقیس و برادر کوچکتر سراغم رو گوفته بود و دیشب بعد از تمام شدن یک دورهمی خانوادگی،وقت بیرون اومدن از خونه ی عزیز همراه مادر و پروانه فکر می کردم که باید از کشش بی انتها و ناتمامی بنویسم که تمام این سالها بین ما رشد کرد و بیشتر و بیشتر شد و هر روز جون گرفت.آدمهای برزگ و کوچکی که خونهی عزیز برای اونها پناهگاهی شده برای آرامش و زنده شدن خندههای از ته دل.اما امشب بین مسیر پیاده ی محل کار تا خود خونه،به نظرم اومد به جای فکر کردن و نوشتن از چرایی دعوت نشدنم به مراسم عروسی یکی از بهترین دوستانم حتما باید بشینم از ناراحتی خودم از آدمی که وسط دو دو تا چهارتا کردن های خودش خیلی راحت توی صورتم نگاه کرده بود و بهم گفته بود"تو حتما آدم بی عقلی هستی که دوست داری این شکلی رفتار کنی"،اما همین که رسیدم خونه،وقتی خنده ی مادر رو دیدم و آرامش تمام وجودم رو پر کرد،کنار مادر،بابا و پروانه ساکت نشستم و اون وقت بود که دیگه فقط گوش دادم.نشستم پای تلاش بی وقفه ی بابا،زحمت بابا و شوخی های پشت سرهم و پر از مهر و محبت بابا به قصد دل خوش کردن مادر که به گفته ی خودش کل روز رو کلافه بوده از سر دردی که وقت و بی وقت سراغش رو می گیره.
سر سفره ی شام آهنگی از گوشی پروانه با صدای همایون شجریان بود که حواس ما رو با خودش برد.بین تعریف و تحسین های آبجی از صدای همایون بود که مادر حرف استاد رو زد:
-هادی عکس جدید استاد شجریان رو دیدی؟خیلی ضعیف شدن.دیدنش ناراحتم کرد.
-ندیدم.نخواستم ببینم.دلش رو ندارم.
سفره ی شام رو نصفه و نیمه جمع کردم.بغض گلوم رو چنگ انداخت.از جمع چهارنفره ی خونه جدا شدم و خزیدم توی کنج خودم.به این آهنگ گوش دادم و مطمئن بودم که حالا باید فقط اینها رو بنویسم.
سه گاه