روزها پیاده روی فایده نداره.باید صبر کرد تا شب بشه.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۴ساعت 10:34 توسط پاسبان |

خواهرم برگشته.غروب که با نون داغ توی دستهام رسیدم خونه,وسط حیات باهم رو در رو شدیم.محکم توی بغل ابجی اروم گرفتم و ساکت اجازه دادم که قربون صدقه ی من بره.بعد یه گوشه تنها و دنج توی خونه پیدا کردم و بی صدا از خوشحالی زدم زیر گریه و به روزهایی فکر کردم که قراره خیلی خیلی دور بشی از ما.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 22:45 توسط پاسبان |

کاشکی تمام این سالها رفتار بهتری با مردمان افغانستانی داشتیم.مردمانی که واژه ی سختی مهمان همیشگی زندگی خیلی از اونهاست.مردمانی که احترام و انسانیت حداقل حقوق اونهاست.

حیف از اینکه این حرفها جایی زده میشه که به گوش کسی نمی رسه و خریدار ان چنانی نداره.

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر ۱۳۹۴ساعت 13:10 توسط پاسبان |

کاسه ی چینی گل سرخ خالی روی جا کفشی.اسپند دود کن،اسپند سوخته و دود شده و خالی نشده.خونه ی تاریک و خالی و سوت و کور و در و پیکر قفل شده.گوشی خونه جامانده و سه تماس از خونه و مادر.

خدا می دونه که فقط یکی از موارد بالا برای ظهره ترک شدن پسری در قدو قواره و روحیات من کافیه.منی که فوراً همون وسط حیات خونه پی کار رو گرفتم و با آخرین تماسی که با خونه ی عزیز گرفتم نتیجه این شد که سفر پروانه کاملاً اتفاقی و حتی با تعجب خودش،جفت و جور شده و همون دم ظهری راهی شده و تماس های بی جواب مونده ی روی گوشی هم تماس خداحافظی بوده.

دو هفته دوری زمان زیادی به حساب می یاد و برای برادری که خوب می دونه هنوز که هنوزه  نتونسته حق برادری رو اون جور که باید در حق خواهر تمام کنه،سخت می گذره.خواهری که کنار مادر و عرفان،همیشه برادر رو فهمیده.

دلم برات تنگ شده آبجی.زودی بیا :)

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر ۱۳۹۴ساعت 22:51 توسط پاسبان |