روزها پیاده روی فایده نداره.باید صبر کرد تا شب بشه.
خواهرم برگشته.غروب که با نون داغ توی دستهام رسیدم خونه,وسط حیات باهم رو در رو شدیم.محکم توی بغل ابجی اروم گرفتم و ساکت اجازه دادم که قربون صدقه ی من بره.بعد یه گوشه تنها و دنج توی خونه پیدا کردم و بی صدا از خوشحالی زدم زیر گریه و به روزهایی فکر کردم که قراره خیلی خیلی دور بشی از ما.
کاشکی تمام این سالها رفتار بهتری با مردمان افغانستانی داشتیم.مردمانی که واژه ی سختی مهمان همیشگی زندگی خیلی از اونهاست.مردمانی که احترام و انسانیت حداقل حقوق اونهاست.
حیف از اینکه این حرفها جایی زده میشه که به گوش کسی نمی رسه و خریدار ان چنانی نداره.
کاسه ی چینی گل سرخ خالی روی جا کفشی.اسپند دود کن،اسپند سوخته و دود شده و خالی نشده.خونه ی تاریک و خالی و سوت و کور و در و پیکر قفل شده.گوشی خونه جامانده و سه تماس از خونه و مادر.
خدا می دونه که فقط یکی از موارد بالا برای ظهره ترک شدن پسری در قدو قواره و روحیات من کافیه.منی که فوراً همون وسط حیات خونه پی کار رو گرفتم و با آخرین تماسی که با خونه ی عزیز گرفتم نتیجه این شد که سفر پروانه کاملاً اتفاقی و حتی با تعجب خودش،جفت و جور شده و همون دم ظهری راهی شده و تماس های بی جواب مونده ی روی گوشی هم تماس خداحافظی بوده.
دو هفته دوری زمان زیادی به حساب می یاد و برای برادری که خوب می دونه هنوز که هنوزه نتونسته حق برادری رو اون جور که باید در حق خواهر تمام کنه،سخت می گذره.خواهری که کنار مادر و عرفان،همیشه برادر رو فهمیده.
دلم برات تنگ شده آبجی.زودی بیا :)