در تمام سالهای همسایگی خانواده ی بزرگ آقای "ر"،چه در زمان سرشلوغی و بر و بیای فراوان خانواده و چه در اوقات سکون و سوت و کوری خانه ی دیوار سنگی،هیچ وقت نسبت به این خانواده ی عزیز و دوست داشتنی و بزرگوار و صاف،حسادت به خرج ندادم و همیشه با بچه های بزرگ و کوچک اونها از در احترام و ادب وارد شدم و حسن آقا و لیلا خانم رو جفت عزیز و آقا جون خودم خیال کردم و روی چشمهام جا دادم.سالهای ورود ما به این کوچه ی بن بست و عریض مصادف شده بود با ورشکستگی پر سر و صدای پسر بزرگ خانواده ی "ر".اتفاق تلخی که سردرگمی بچه های بزرگ و کوچک خانواده و پایین کشیده شدن کرکره ی دکان یکی از قدیمی و بزرگترین استاد کارهای قالی بافی رو به دنبال خودش داشت.
به نظرم باید هنرمند باشی که بتونی از این روزهای تلخ و سیاه،اون هم بدون کج خلقی با خودت و اطرافیان گذر کنی و به زندگی روی خوش نشون بدی.این شکلی بود که سالهای سخت خانواده گذشت.برای ما به چشم روی هم گذاشتنی و برای اونها نمی شه راحت حرف زد و قضاوت کرد.پسر تاجر و نامی شهر شد یکی از راننده تاکسی های باحوصله ی شهر.مردی که همیشه از مقابل چشمان اون فراری بودم که مبادا شکار بشم و مجبور به سوار شدن داخل ماشین.بارها راهم رو کج کرده بودم اما اون روز تلاشم بی نتیجه مونده بود.از در حیاط تا خود خونه ی استاد همراهم بود.باهم از ساز و موسیقی حرف زدیم و به بنان گوش دادیم.
"اوایل هنر برای ما فقط توی دار قالی و ابریشم و چله خلاصه می شد.پدر ما احترام زیادی برای بافنده های فرش قائل بود.خودم شاهد بودم که تک تک خانم های بافنده ای رو که براشون دار قالی بر پا کرده بود استاد صدا می زد و بارها به خودم گفته بود که:"پسرجون امثال ما نون توی سفرمون رو از صدقه سری چشمهای این فرشته های کوچک و بزرگ داریم که پای همین دارهای قالی که ما برپا می کنیم،هر روز کم سوتر میشه".نتونستیم به اندازه ی حاجی مهربون و دل نازک باشیم .حاجی از هنرتنها چیزی که توی وجود ما گذاشت سرسختی بود.زمین خوردن و مثل بچه ی آدم بلند شدن رو خوب یاد ما داد.کم هنری نیست خب".
این اواخر حاجی رو به سرحالی قبل ندیدم.موقع برگشتن از سرکار و خونه رسیدن بارها دیده بودم که بی هدف و سردرگم پیاده روهای مسیر خونه رو بالا و پایین می کنه.خبری از صندلی تاشوی کنار مغازه ی آهنگری نبود.اگر هم بود خبری از حاجی روی اون نبود.خبری از احوال پرسی های سرزنده و شاد حاجی نبود.سلامت به گوشهای سنگین حاجی می رسید باید چند دقیقه ای صبر می کردی برای شنیدن جمله ی شیرین"سلامت باشی پسرم".
پنجشنبه ظهری بود که سرسفره ی ناهار منتظر جمع شدن بقیه بودم.فاصله ی بین باز و بسته شدن در حیاط تا رسیدن خواهرم به داخل خونه همراه شده بود با مکالمه ی نامهفوم خواهر با یکی از همسایه ها."حاج آقا بود.مثل اینکه لیلا خانم خونه نیست و پشت در مونده.هرکاری کردم بیاد داخل قبول نکرد.میگه لیلا توی راهه و داره از کاشون می یاد."
تقصیر خودم نیست.اسم بیماری الزایمر که وسط می یاد،هیچ نصویر خوبی برام مجسم نمیشه.تلاشم برای زیر و رو کردن خاطرات نوشتاری و تصویری برای رسیدن به یک نتیجه ی خوب و امیدوار کننده همیشه با شکست و سردرگمی روبه رو بوده.خبر خوبی برای آخر هفته نبود که از زبان خواهرم شنیده بودم."نمی دونستم بی خبری.فکر می کردم تا حالا خودت متوجه شده باشی.تا حالا سه چهار بار آدرس خونه رو گم کرده بوده و از شانس هر بار خود بابا همین نزدیکی پیداش کرده بوده.لیلا خانم می گفت که آلزایمره".
اون قدری درک و فهم دارم که معنی گرفتاری و سرشلوغی بچه ها رو متوجه بشم.می تونم اونها رو درک کنم اما از حق پدر و مادری نمیشه گذشت.اگه امکانش رو داشتم یک روز تمام بزرگترها و کوچکتر های خانواده ی دوست داشتنی رو توی خونه ی خودمون جمع می کردم و اول از همه یک تلنگر به خودم می زدم که آیا تمام این سالها با پدر و مادر عزیزی که دارم،درست رفتار کردم یا نه؟بعد بدون ناراحتی،بدون غم و بدون گله و شکایت،تصویر همین حالای حاجی و لیلا خانم رو برای بچه ها روشن تر می کردم.به نظرم هیچ(؟) پدر و مادری حق فراموش شدن نداره.
از زبان یک عزیزٍ همه چیز تمام و اهل فن شنیدم که از "درست نوشتن" می گفت.که "اگه می خوای از عهده ی نوشتن یک متن جاندار و رگ و پی دار به خوبی بر بیای،یعنی درست همون جایی قرار داری که باید از نوشتن فکرهای خودت بگذری و با فکرهای خودت چیز دیگه ای بنویسی".این کار از من ساخته نبود و فقط شروع کردم به نوشتن.
آخرین بار طارق بود که مدتها قبل شرایط رو برای من ترسیم و راه رو برای من روشن تر کرد.با حوصله پای حرفهای من نشست و با فارسی به قول خودش "خراب" شروع کرد به حرف زدن.اون شب طارق همه چیز رو کنار هم قرار داد و نظر دوستانه ی خودش رو برای من گفت.روزهای آخر سفر بود و مثل همیشه و طبق عادت زودتر از همیشه پای دکه ی کنار بلوار انتظارم رو کشیده بود."نمی تونم بگم به اندازه ی پدرت دوستت دارم هادی.دوست ندارم از من دروغ یشنوی.من به اندازه ی خودم می تونم دوستت داشته باشم.بذار حرفهایی رو بهت بزنم که شاید لازم باشه بیشتر روی اونها و یا اصلا روی تصمیمت تمرکز کنی".نیاز به تکرار کلمه به کلمه ی حرفهای طارق نیست.حرفهای اون روز و اون شب طارق به قدری درست،بجا و حرف حساب به نظر اومد که به هیچ شکلی نمی تونستم در مقابل اونها جبهه بگیرم،اما خود طارق هم از جایی به بعد به این نتیجه رسیده بود که "تو باید حرفت بزنی.قطعا راهی جز این برای تویی که به این نقطه رسیدی وجود نداره و نیست.من فقط تلاش کردم مسیر رو برات روشن کنم و بدونی که جلوتر که بری چه خبره".
اون نقطه و موقعیتی که من توی مرکز اون قرار گرفته بودم،زمانی بود که به این قطعیت رسیده بودم که "حالا وقتشه".حالا وقت این بود که با قبول تمام داشته ها و نداشته های ریز و درشت خودم تصمیم مهمی رو به زبان بیارم.باید رو در روی دختری که مطمئن بودم بهش علاقه دارم و می تونم با تلاش بیشتر زندگی مشترک خوبی رو کنارش تجربه کنم،قرار می گرفتم و از این علاقه حرف می زدم.روزی که قرار بود با خود "واقعیت" روبه رو بشم و پای صحبت های "او"بشینم.واقعیتی که بعد از خداحافظی اون شب ساعتهای زیادی رو پرسه زنان توی خیابون با اون درگیر بودم."حالا چه شکلی باید با این "نه" رو به رو بشی؟چیزی میشه به بقیه گفت؟از کجای داستان باید شروع کرد به حرف زدن؟"
حالا چند ماهی از اون شب گذشته.قرار به جواب پس دادن نبوده و نیست.جز خودم که باید با شرایط جدید کنار بیام.روزهای سخت رو سپری کردم بی اینکه دنبال ر اههای فرار عجیب و غریب باشم.هر چه بود باید از خودم سراغش رو می گرفتم.نمی تونم این حقیقت رو نادیده بگیرم که اوایل خودم رو کنار گذاشتم.هر بار پای شرایط و تفاوتها رو وسط کشیدم و تمام تقصیرها رو پای اونها نوشتم و گلایه کردم اما مدتی بعد بین تمام گرفتاری های روزمره،پای حرفهای دکتر شیری نشستم.حرفهایی که خیلی از اونها قرار نبود از زبان پدر و مادر و اطرافیان شنیده بشه.حالا با گذر زمان این نقطه های تاریک شخصیت من بود که در مقابلم قرار می گرفت و با اونها رو در رو می شدم.رفتارها و خلق و خویی که سالهای سال با اونها زندگی کرده بودم و حالا شده بود جزئی از شخصیت من.حالا می تونستم برای جوابی که شنیده بودم منطق محکم تری پیدا کنم.جوابی که شاید از روی ترحم،دلسوزی و حتی لطف طرف مقابلم،کلی و بدون اشاره به چزئیات بیان شده بود.
روز جمعه ی همین هفته یکبار دیگه از کنار خیابان شانزده آذر گذشتم.این بار کنار دو نفر از بهترین آدم های زندگیم عرفان و مهسا."این خیابون اسمش چی بود؟"با یک مکس کوتاه این سوال رو از بچه ها پرسیدم و گذشتم.حال عجیبی بود.باز هم تلخ و شیرین کنار همدیگه.ماهها قبل کنار نرده های دانشگاه تهران و پیاده روهای همین خیابان،در لحظه ی آخر و قبل از خداحافظی و سوار شدن توی ماشین،خواستم که چند لحظه منتظر بمونی.تمام دل و جراتی که از خودم سراغ داشتم یک جا کنار هم گذاشتم و از علاقه ی خودم حرف زدم.حس و حال اون شب هنوز برای من زنده است.
این همه مقدمه چینی برای رسیدن به همین نقطه.بعد از گذشت این روزها،حالا می تونم کنار همین نرده ها بایستم و حرفهای جدیدی بزنم.نه برای توجیه یا راحت کردن خودم.این حرفیه که باید زده بشه.باید بگم که شنیدن جواب "نه" نجیبانه ی تو هیچ وقت آزارم نداد و تمام این مدت این خودم بود که در مقابل خودم قرار گرفته بود.اجباری در دوست داشتن آدمها نیست و نبوده.خصوصاٌ دوست داشتنی که وقتی رنگ زندگی مشترک به خودش می گیره،جنبه های دیگه ای هم پیدا می کنه.دوست دارم بگم که من آدم رفتن و آمدنم.می تونم سرسخت باشم و دست از تلاش برندارم.می تونم نقطه های روشن زندگی رو ببینم و جلوتر برم.احتمالاٌ من مرد مطلوب تو برای زندگی نبودم,اما حرف زدن از بالا و پایین های این سفر رو برای خودم لازم می دیدم و می بینم.