امروز از اول صبح با باخبر شدن از تعطیلی دو روزه ی اخر هفته بالاخره بعد از گذشت تقریباً شانزده سال دوباره هوای رفتن به مشهد به سرم زد.تمام تماس های دم ظهرم برای پیدا کردن یک پایه و همراه خوب برای سفر به در بسته خورد اما از همون دم غروب بود که دیگه تصمیم جدی رو برای رفتن گرفته بود.تنها و سبک.
حالا تنها با یک بلیت تک نفره ی اتوبوس برای ساعت یک و نیم صبح توی محوطه ی ترمینال منتظر رسیدن راننده هستیم.اخر شب که برای خداحافظی و دست بوسی خدمت عزیز جان رسیده بودم خانم بوسه ای به پیشونیم زد و ازم خواست از همه بیشتر برای عاقبت به خیری دوستانم و جوان هایی از جنس خودم دعا کنم.
امروز توی سرمای دم غروب از سر عجله داشتن نیم ساعتی منتظر تاکسی موندم.کمی جلوتر از من یک دختر کنار پسری که سوار ویلچر بود ایستاده بود.باور کنید دریغ از یک ماشین از تاکسی گرفته تا شخصی که رغبتی به سوار کردن اونها نشون بده.
دلم گرفت از بی معرفتی.خستگی توی تنم موند.
خسته تر از روزهای قبل بعلاوه ی درد جدید بعد از محل کار و قبل رفتن به خونه مثل شبهای فبل ترجیح دادم نیم ساعتی سر صف نونوایی باشم.سر صف همین طور که از بودن کتار مردم حالم خوب بود و غرق کار شاطر بودم قطع و وصل مدام اهنگی که توی گوشم می خوند کلی کلافم کرد.عهد بستم به محض رسیدن به خونه یه اهنگ خوب رو کامل گوش بدم.
آهنگی که گوش دادم این تکنوازی سه تار از مرحوم داریوش صفوت بود.اهنگ که تمام شد رفتم داخل اتاق و چشمم که به ساز گوشه ی اتاق افتاد بی اختیار اشکم درم اومد و کلی حسرت خوردم.
دیگه از من گذشته برای رفتن سراغ حرف اصلی طفره برم و دست به مقدمه چینی های بی فایده ای بزنم که جز هدر رفتن وقت و انرژی هیچ درد دیگه ای رو دوا نمی کنه.امشب با وجود کمر درد این چند روزه سر به خیابان گذاشتم و وسط یکی از میدان های خلوت شهر زن و مرد جوانی رو کنار هم نشسته روی نیمکت دیدم.زن انگار خسته از سرما اما خندان مشغول شیر دادن به نوزاد بود و مرد غرق در صورت مادر بچه همراه مهر و محبت و دوست داشتنی که با نگاه هاش فریاد می زد،زلف های ریخته روی صورت زن رو از مقایل چشمان مادر دور می کرد.همون لحظه بود که یاد همکار خودم "خانم شین" افتادم.یاد اشتباهات و کم کاری های فراوان" خانم شین" و رفتارهای خشک خودم و سر سختی های بیش از حد حین کار.یاد نگاه نکردن های خودم و زیادی غرق کار شدن و ایراد گرفتن های هر روزه.
راستش بروز یک اتفاق تازه باعث شد تا تصمیم بگیرم تغییری توی این رویه ایجاد کنم.از روزی که گفته ها و پچ پچ های بچه ها و بعدها شواهد ظاهری خبر از یک تغییر بزرگ می داد.الان چند هفته است که همکار خانم ما قدم هاش رو به سمت مادر شدن برداشته و آرام آرام و آهسته قدم بر می داره.از روزی که از قطعی بودن این خبر مطمئن شدم تصمیم گرفتم برخلاف عقیده ی دیگران مبنی بر بی فایده بودن از در مهربانی وارد بشم و کارم رو راحت تر از همیشه پیش ببرم.
حالا امروز که به روزهای کار خودم نگاه می کنم تغییر رو به خوبی احساس می کنم.امروز آخر وقت نشستم و کلی از فواید پیاده روی و راه رفتن زیاد برای "خانم شین" سخنرانی کردم و اون مهربان تر از همیشه مادرانه و خواهرانه نظر من رو در مورد اسم فرشته ای که در این نزدیکی هاست پرسید.
خواستم بگم که خدا جان لطف کنی کوچکی کردن های من رو به لطف بزرگی خودت ببخشی.