مرد سرسختی رو می شناختم که با پسر بچه ی شیرین شش ساله ی خودش زندگی می کرد و سخت گرفتار تامین حداقل های زندگی بود.اما مرد با وجود تلخی های زیاد،مدام پای کار بود و هیج وقت خسته نشد و دست از تلاش برنداشت.روزی بود که انگار همه چیز دیگه آروم بود.روزی بود که تلاش های مرد جواب داده بود و مرد و پسر به جایی رسیده بودند که بهش میگن موفقیت.مرد توی پیاده رو،میان شلوغی و آدمها راه می رفت و سعی نداشت جلوی اشک های خودش رو بگیره.مرد به این فکر می کرد که"به این قسمت از زندگی من و پسرم میگن خوشبختی."
بماند سالها این نظم و ترتیب
ز ما هر ذرّه خاک افتاده جایی
غرض نقشیست کز ما باز ماند
که هستی را نمی بینم بقایی