از نوشته های کوتاه و حرف های بریده بریده و از سر ناچاری و خالی نبودن عریضه,و فاصله نگرفتن از نوشتن, به شکل عجیبی متنفر هستم و با دستهای خودم داخل این بازی مضحک پرتاب شدم.این روزها یکی از کارهای من شده نگاه کردن به یک عکس,بالا رفتن ضربان قلب و حسادت درونی نسبت به دوستانم و خودخوری.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 1:4 توسط پاسبان |

و من می فهمم که توی این سرما و یخبندان چه به تو می گذره و تو همیشه شاکری...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۶ساعت 0:57 توسط پاسبان |

"انسان بیش از آنکه از مرگ بهراسد,از انزوای محضی که مرگ را همراهی می کند,می ترسد.ما می کوشیم زندگی را دو نفری تجربه کنیم,ولی هر یک از ما مجبوریم تنها بمیریم.کسی قادر نیست با ما یا به جای ما بمیرد.تصوری که یک انسان زنده از مردن دارد,به خودرهاشدنی مطلق و بی چون و چراست.پائولا به من آموخت که چگونه انزوای مردن,دو جانبه است.از یک سو,بیمار با زندگی قطع رابطه می کند نمی خواهد با آشکار ساختن ترس ها و یا افکار هولناکش خانواده و دوستان را در هراس خویش شریک سازد.از سوی دیگر,دوستان هم خود را کنار می کشند,احساس بی کفایتی و ناشیگری می کنند,مردد که چه  بگویند یا چه بکنند,و تمایلی به نزدیگی بیش از حد با چشم انداز مرگ خویش ندارند."

*مامان و معنی زندگی/اروین د. یالوم

+ نوشته شده در جمعه ششم بهمن ۱۳۹۶ساعت 1:44 توسط پاسبان |

پیرمرد بازنشسته با هفتاد و اندی سال سن که با حقوق بازشستگی خانواده ای پنج نفره،با کلی شاخ و برگ رو دور و ور خودش روپا و سرحال نگه داشته.همراهی سه روزه با جمعی چهار نفره از همکارهای خودم که روایت تلخ اونها از حواشی زندگی کامم رو بسیار تلخ و مکدر کرد.پیرمرد افغان؛میهمان تازه از راه رسیده و حالا دو هفته ای.آرام و بی صدا مهمان کوچه ی شماره ی سی.نگهبان ساختمان نیمه کاره ای که شبهای سرد رو پای اسکلت فلزی ساختمان قد کشیده کنار خانه ی ما داخل چادر تاریک سر می کنه و توی این چند روز،بچه های قد و نیم قدش رو دیدم که روزی چند مرتبه به هر بهانه سراغ پیرمرد و حال و احوالش رو گرفتن.حالا هر صبح قدم های کوتاه پیرمرد رو می بینم که کوچه رو بالا و پایین می کنه برای سر رسیدن کارگرهای ساختمان.رضای عمه که فعلا درس و دانشگاه رو کنار گذاشته و به ناچار برای روی پا بودن خودش،رفته سراغ کار کردن داخل یک مغازه ی آبمیوه فروشی که هر شب از کنارش عبور می کنم.دایی یوسفم که جلوی کوهی از مشکلات و گرفتاریهای این روزها کم نیاورده و سخت قد علم کرده و دایی محمدم که ترجیح داده با روزگار سرشاخ بشه.

شب تولد مادرم از کنار هیچ کدام از این آدمها نتونستم راحت عبور کنم.علاوه بر فکر کردن به دنیای پنجاه سالگی مادرم،به همه ی این آدمها فکر می کردم و خوشحال بودم که با چند شاخه گل نرگس و زنبق مادرم رو سخت توی آغوشم گرفتم.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۶ساعت 0:26 توسط پاسبان |