فکر می کنم آخرین باری که از خانم یا آقای دکتر درخواست صدور برگه ی استراحت پزشکی یا همون استعلاجی رو کرده بودم،به سالهای تحصیل در مدرسه و گذران دوران ابتدایی و راهنمایی بر می گشت.حالا بعد از سه روز خانه نشینی ناشی از پیدا شدن سرو کله ی یک سرماخوردگی سمج و مرموز،باید هر چه زودتر از خونه بیرون می رفتم تا آقای دکتر معتمد پای برگه ی مرخصی من رو امضا کنه.بعد از مدتها اولین باری بود که می دونستم برای بیرون رفتن روی دوچرخه ی تکیه داده شده به پنجره ی آهنی زیرزمین نمی تونم حساب کنم و از همین بابت بی خبر از بقیه نیم ساعتی در انتظار قبول درخواست و سررسیدن راننده ی تاکسی روی پله های پاگرد چشم به راه و گوش به زنگ نشستم.مسیر خونه تا مطب کوتاه بود و هر چه زودتر باید نسبت به پرداخت کرایه ی خودم دست به کار می شدم.در همین بین بود که با درخواست "لطفا نقدا پرداخت کنید جناب!!"از طرف آقای راننده روبه رو شدم.مسیر کوتاه بود اما شکایت و گلایه های این مرد تمام نشدنی.با ناراحتی ناشی از درد دلها و شکایت های تکراری این روزها و باعث و بانی اوضاع و احوال موجود،از آقای راننده جدا شدم و در سرمایی استخوان سوز،برای رهایی از سوز سرما و هیاهوی ماشین های عجول خیابان،با عبور از بین ماشین ها خودم رو وسط مطب آقای دکتر معتمد دیدم.
با دو طبقه بالا رفتن از پله های ساختمان بی رنگ و لعابی که بوی کهنگی و نم از در و دیوار طبقات و پاگردها به مشام می رسید،با در چوبی دو لنگه باز مطب و حجم زیاد بیماران در انتظار روبه رو شدم و برای پنهان ماندن از سنگینی نگاه بقیه،وسط پاگرد بهترین مکان برای انتظار بود.این بود که دفترچه رو روی میز خانم منشی گذاشتم و در حال دور شدن بودم که صدای خانم منشی جملاتی شبیه به این رو زمزمه می کرد که"چون کارتخوان نداریم باید ویزیت رو نقدا پرداخت کنید".با تغییر جهت چشمان خودم،حضور دو دستگاه کارتخوان کنار میز منشی رو بهشون یادآوری کردم و خانم منشی در عوض با دادن آدرس نزدیک ترین خودپردازهای در دسترس برای گرفتن پول نقد من رو امیدوار کرد.از اونجایی که دوازده برگ اسکناس هزار تومانی که طبق عادت همیشگی توی کیف پول داشتم به عنوان آخرین موجودی پول نقد نصیب راننده شد بود،با گوش دادن به حرف خانم منشی خودم رو به نزدیک ترین خودپرداز رسوندم.دو دستگاه خودپرداز اول به دلیل خرابی یا هر موضوع دیگه ای خارج از سرویس به سر می بردند و با سرمایی که توی صورتم می خورد باید خداحافظی پیروزمندانه از دستگاه سوم رو به فال نیک می گرفتم.البته دستگاه خودپردازی که فقط حاضر به پرداخت درخواست مبالغ با مضربی از پانصد هزار ریال بود!!!
یک ساعت بعد با پیدا کردن یک راننده ی منصف در اون ساعت شب روی تخت اتاق تزریقات یکی از شلوغ ترین درمانگاه های شهر دراز کشیده بودم و با گوش دادن به صدای مرد پرستاری که قطعه ی جوانی مرحوم قوامی رو به زیبایی تمام زمزمه می کرد،چشم به قطرات سِرُم دوختم و در خلسه ای دوست داشتنی چشم روی هم گذاشتم.
تمام این سه چهار روز رو مرور می کردم و دوست داشتم به خیلی از موضوعات فکر کنم.تمام زحماتی که به خواهر بزرگوارم،پدر و مادر عزیز و خاله جانم تحمیل کردم.به همکارهای مهربانم فکر می کردم که قطعا غیبت یکباره و غیر منتظره ی من،برنامه ریزی هفته ی اونها رو بهم ریخت اما همگی دلسوزانه جویای احوال من بودند.می تونستم از حجم بالای تماس های کاری مشتریها توی روزهای کسالت و استراحت کلافه و نازاحت باشم اما ترجیح می دادم ذوق دیدن و خوندن پیام احوال پرسی یکی از قدیمی ترین و بهترین مشتریها رو با خودم داشته باشم که پیام پر از مهرش نشانه ای بود از مهر و محبت و بزرگواری بی دریغ.دوست داشتم دلخوش باشم نسبت به داشتن همکار عزیزی که با ارسال یک ملودی قدیمی و دوست داشتنی از مرحوم همایون خرم،لطف همیشگی خودش رو به من نشون داده بود.
قطرات سرم و زمزمه های پرستار داشت به پایان می رسید اما من ادامه ی این خواب رو ترجیج می دادم.خواب و خلسه ای که مثل تمام این سه روز با نگرانی و هیجان برای به پایان رسیدن سفر رضا پاکروان؛دوچرخه سواری که قرار بود طول کره ی زمین رو با تمام اتفاقات پیش رو رکاب بزنه همراه شده بود.
اما راستش الان حال بهتری دارم.فردا رو روز بهتری دیدم برای سر کار رفتن و از طرفی سفر رضا پاکروان هم همراه با سلامتی به جاهای خوب اون رسیده...
به نظرم آدمها همین قدر که بلد هستند به زندگی خودشون گند بزنند،این مهارت رو هم دارند که با گفتن یک جمله،اون هم چه به قصد و چه از روی نادانی و نفهمی تمام،اگر شده برای چند ساعت و چند روز حال و روز شما رو به سمت و سوی تلخی و ناراحتی ببرند.اعتراف می کنم که در این چند سال کارمندی بارها و به دفعات(جدا از مواردی که خودم رو کاملا تقصیرکار می دونستم)مورد اصابت حملات این موجودات قرار گرفتم و متاسفاته در برابر اونها از خودم ضعف نشون دادم و تنها چیزی که در آخر دستم رو گرفت،سردرد،کلافگی و فکر کردن به این سوال بود که تا کی قراره اوضاع این شکلی پیش بره؟!
روز پنجشنبه بعد از رسیدن یک روز کاری به نسبت شلوغ و پرکار به نیمه های خودش،دقایق به نسیت طولانی رو با یک خانم معلم بازنشسته و دختر جوانی که از قرار معلوم دختر خانم معلم بود و سخت می تونست ناراحتی و کلافگی خودش رو از همراهی مادر پنهان کنه،بر سر یک مشکل که بیشتر به دلیل اطلاعات پایین اونها در رابطه با مشکل مورد بحث بود گذروندم و به خیال خودم کار رو به بهترین شکل انجام دادم و حالا باید سراغ مشتری بعدی می رفتم.
"مامان صد بار بهت گفتم من رو همراه خودت این جور جاها نکشون!!این یارو کارمنده خیلی نفهمه!!!هر چی من میگم انجام دادم و نشد باز حرف خودش رو می زنه.به خیال خودشم کار راه اندازه مثلا."
تک تک این کلمات و جمله ها رو دقیق و بدون کم و کاست در خاطر دارم.هنوز پاهاشون رو از در بیرون نگذاشته بودن که دختر خانم معلم این کلمات رو به شکل رگباری به سمت مادر پرتاب کرد و ترکش حرفهاش به تن من خورد.
"بیا هادی خان!!نفهم هم شدی.حالا هی بیا دل بسوزون."
تمام این سالها جملاتی از این جنس از سمت و سوی همکارها و نزدیکان زیاد شنیدم.تمام تلاش من بر این بود که این حرف و حدیث ها تاثیری در نوع و کیفیت وظیفه ای که انجام میدم و خدمتی که ارائه می کنم نداشته باشه اما حالا و امشب اعتراف می کنم که تا حدود زیادی تنها چیزی که تونسته از اشتیاق من در مواجه با آدمها و تلاش برای حل مشکلات کاری اونها کم کنه،شنیدن،مواجه و لمس وقایع پرتکرار و بداخلاقی هایی از این جنس بوده و هست.
پ ن:فقط جان من پیش خودتون نگید خب داری نق کاری رو می زنی که بابتش حقوق و دستمزد می گیری چون اون وقت مجبور میشم واقعیت هایی رو بگم که تکرار اونها برای خودم هم دلچسب نیست و شنیدن نداره.
و گفت: «ما به ادب محتاج تریم از آن که به بسیاری علم».
*تذکره الاولیا
برای حرف زدن و نوشتن,دقیقا از کجا باید شروع کرد؟
همین چند روز پیش که خیلی دور هم نیست و زمان زیادی هم از اون نمی گذره،یادداشتی می خوندم که نویسنده جایی از نوشته از قول سارا شریعتی جمله ای تحت این عنوان نقل می کرد که"امید یعنی خود را در معرض یک پروژه قرار دادن.پروژه ای تعریف می کنید،مسیر انجامش را طراحی می کنید و هدفهایش را در مقابل ترسیم می کنید.این پروژه است که امید را می سازد.ما امیدواریم تغییر کنیم و تبدیل به چیز بهتری بشویم.تا وقتی برای تبدیل به این چیز بهتر مسیر مشخصی را معین نکنیم و بعد وارد این مسیر و سختی ها و موانع پیش بینی ناپذیرش نشویم،چیزی تغییر نمی کند.این پروژه است که امید را می سازد."
"گذشته از تمام این حرفهای حساب،قرار ما با همدیگه چی بود؟!"فکر کردن به این سوال،توی خونه، توی کوچه و خیابون و محل کار،ساعتهای زیادی از وقت من رو به خودش مشغول کرده و ذهن من و درست فکر کردن رو برای من مختل کرده.اصلاً تمام این حرفها قبول اما اسم اوضاع الان من چیه؟برای من چی؟پروژه ای برای ادامه زندگی در جریان بوده و هست؟امیدی برای ادامه ی راه بوده و هست؟چه بلایی به سر فکرها و خیالات من برای این زندگی اومد؟اصلا قبل همه ی این حرفها قرار ما دو نفر با همدیگه چی بود؟
قرار بود آدم بهتری باشم و بیشتر از خیلی های دیگه حواسم به آدمهای اطرافم باشه.قرار بود آدمهای دور و نزدیک خودم رو خوب و درست و بجا ببینم.قرار بود قدر ثانیه به ثانیه ی زندگی کنار عزیزهای خودم رو بدونم و به داشتن اونها ببالم و افتخار کنم به بودن کنار اونها.قرار بود بدونم و بفهمم که قرار نیست و نبوده که هیچ کس و هیچ چیز جای تک تک اعضای خانواده ی من رو بگیره و جای خالی اونها رو برای من پر کنه.قرار بود بدونم و حواسم باشه که چه نعمت های بزرگی نصیب من شده.قرار بود مدام حواسم به قول و قرارهایی که با خودم گذاشته بودم باشه.حواسم باشه که قرار بود زندگی و زندگی کردن من آب توی دل کسی تکون نده.حواسم باشه که قرار بود،زندگی من،حال بد من،مشکلات ریز و درشت من،خوبی و بدیهای من به خیلی از آدمهای دور و نزدیک من ارتباطی نداشته باشه.حواسم باشه که قرار بود حق فرزندی رو درست و تمام و کمال بجا بیارم.قرار بود بزرگتری و کوچکتری حالیم باشه.چشم پاکی و ناپاکی رو بفهمم.دست پاک و ناپاک حالیم باشه.مال درست و غلط سرم بشه.قرار بود عشق و دوست داشتن رو درست بفهمم و مهربونی کردن رو تمرین کنم و یاد بگیرم.قرار بود برادر روزهای سختی مشکلات باشم.قرار بود یاد بگیرم برای هر چیزی که دوست دارم و درسته زحمت بکشم و عرق بریزم و مایه بگذارم.قرار بود یک راه کج رو دوبار نرم و برگردم.قرار بود آدم غلطی نباشم.قرار بود تا جایی که راه داره روی خط راست گفتن راه برم و حرکت کنم و سکوت کردن رو بیشتر از همیشه تمرین کنم.قرار بود در جا نزنم و مدام توی یک نقطه ساکن باقی نمونم.قرار بود آدم بی عقده ای باشم.بی هیچ توقعی.
این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای خودم رو به مفهوم شکست و ناامیدی نزدیک می بینم.فایده ی نوشتن این چند خط رو هم نمی دونم اما این رو هم نمی دونم که آیا فردا صبح که از خواب بیدار میشم و از خونه بیرون می زنم باز سر حرفها و قول و قرارهای خودم هستم یا نه.
عشق بارید و
جنون گل کرد و
افسون خیمه زد
تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت.
به نظرم هر آدمی توی یک نقطه از زندگی حق این رو داره که بین یک جمع آروم و قرار بگیره،و این جمله رو به زبان بیاره که "دیگه خسته شدم.دیگه به اینجام رسیده!!"مادرم حق داره اگه یک وقتی خسته شده باشه از این همه سال زحمت کشیدن برای ما.خسته شده باشه از این همه سال دل نگرانی و دلشوره برای بچه هایی از همه رنگ.پدر ما حق داره اگر یک روزی خسته شده باشه از سالها دوندگی و عرق ریختن برای روی پا نگه داشتن یک خانواده.خسته شده باشه از یک دندنگی بچه هایی که خودش نقش اساسی در تربیت اونها داشته.در تمام این سالها خواهر من حق داشته از بودن کنار برادری با حال و هوای من خسته شده باشه.خسته شده باشه از دیدن و لمس ضعف و نقص های برداری مثل من.برادر من می تونه خسته شده باشه از داشتن برادری که بعد از گذشت این همه سال هنوز خبر نداره که چقدر می تونه روی اون حساب باز کنه و چقدر میشه به اون اطمینان کرد و کنارش ایستاد.
راستش من هم دیگه خسته شدم.خسته از خیلی چیزها و خیلی از آدمها.خسته از ترسی که سالهاست تبدیل به بخشی جدانشدنی از وجودم شده.خسته از آدمهایی که سالهاست خیال می کنند که در بدترین روزهای زندگی باید شما رو به حال خودتون رها کنند تا تنها با مشکلات خودتون کنار بیایید.خسته ام از سکوتی که سالهاست به خونه و تمام اعضای خانواده ی ما سنجاق شده.خسته از تنها بودن اما تنها زندگی نکردن.حالا،تمام اتفاقات و ناراحتی های دنباله دار این سالها و این چند روز،من رو در یک موقعیت جدید قرار داده.باید در فکر یک تصمیم جدی باشم.شاید تصمیم درست برای حالای من این باشه که بعد از چند سال بار دیگه از خونه بیرون باشم و یک جای کوچک و جمع جور برای خودم مشغول زندگی باشم.تنها مساله ای که تصمیم رو برام سخت کرده بیماری مادره.نمی دونم...
از زبان یک عزیزٍ همه چیز تمام و اهل فن شنیدم که از "درست نوشتن" می گفت.که "اگه می خوای از عهده ی نوشتن یک متن جاندار و رگ و پی دار به خوبی بر بیای،یعنی درست همون جایی قرار داری که باید از نوشتن فکرهای خودت بگذری و با فکرهای خودت چیز دیگه ای بنویسی".این کار از من ساخته نبود و فقط شروع کردم به نوشتن.
آخرین بار طارق بود که مدتها قبل شرایط رو برای من ترسیم و راه رو برای من روشن تر کرد.با حوصله پای حرفهای من نشست و با فارسی به قول خودش "خراب" شروع کرد به حرف زدن.اون شب طارق همه چیز رو کنار هم قرار داد و نظر دوستانه ی خودش رو برای من گفت.روزهای آخر سفر بود و مثل همیشه و طبق عادت زودتر از همیشه پای دکه ی کنار بلوار انتظارم رو کشیده بود."نمی تونم بگم به اندازه ی پدرت دوستت دارم هادی.دوست ندارم از من دروغ یشنوی.من به اندازه ی خودم می تونم دوستت داشته باشم.بذار حرفهایی رو بهت بزنم که شاید لازم باشه بیشتر روی اونها و یا اصلا روی تصمیمت تمرکز کنی".نیاز به تکرار کلمه به کلمه ی حرفهای طارق نیست.حرفهای اون روز و اون شب طارق به قدری درست،بجا و حرف حساب به نظر اومد که به هیچ شکلی نمی تونستم در مقابل اونها جبهه بگیرم،اما خود طارق هم از جایی به بعد به این نتیجه رسیده بود که "تو باید حرفت بزنی.قطعا راهی جز این برای تویی که به این نقطه رسیدی وجود نداره و نیست.من فقط تلاش کردم مسیر رو برات روشن کنم و بدونی که جلوتر که بری چه خبره".
اون نقطه و موقعیتی که من توی مرکز اون قرار گرفته بودم،زمانی بود که به این قطعیت رسیده بودم که "حالا وقتشه".حالا وقت این بود که با قبول تمام داشته ها و نداشته های ریز و درشت خودم تصمیم مهمی رو به زبان بیارم.باید رو در روی دختری که مطمئن بودم بهش علاقه دارم و می تونم با تلاش بیشتر زندگی مشترک خوبی رو کنارش تجربه کنم،قرار می گرفتم و از این علاقه حرف می زدم.روزی که قرار بود با خود "واقعیت" روبه رو بشم و پای صحبت های "او"بشینم.واقعیتی که بعد از خداحافظی اون شب ساعتهای زیادی رو پرسه زنان توی خیابون با اون درگیر بودم."حالا چه شکلی باید با این "نه" رو به رو بشی؟چیزی میشه به بقیه گفت؟از کجای داستان باید شروع کرد به حرف زدن؟"
حالا چند ماهی از اون شب گذشته.قرار به جواب پس دادن نبوده و نیست.جز خودم که باید با شرایط جدید کنار بیام.روزهای سخت رو سپری کردم بی اینکه دنبال ر اههای فرار عجیب و غریب باشم.هر چه بود باید از خودم سراغش رو می گرفتم.نمی تونم این حقیقت رو نادیده بگیرم که اوایل خودم رو کنار گذاشتم.هر بار پای شرایط و تفاوتها رو وسط کشیدم و تمام تقصیرها رو پای اونها نوشتم و گلایه کردم اما مدتی بعد بین تمام گرفتاری های روزمره،پای حرفهای دکتر شیری نشستم.حرفهایی که خیلی از اونها قرار نبود از زبان پدر و مادر و اطرافیان شنیده بشه.حالا با گذر زمان این نقطه های تاریک شخصیت من بود که در مقابلم قرار می گرفت و با اونها رو در رو می شدم.رفتارها و خلق و خویی که سالهای سال با اونها زندگی کرده بودم و حالا شده بود جزئی از شخصیت من.حالا می تونستم برای جوابی که شنیده بودم منطق محکم تری پیدا کنم.جوابی که شاید از روی ترحم،دلسوزی و حتی لطف طرف مقابلم،کلی و بدون اشاره به چزئیات بیان شده بود.
روز جمعه ی همین هفته یکبار دیگه از کنار خیابان شانزده آذر گذشتم.این بار کنار دو نفر از بهترین آدم های زندگیم عرفان و مهسا."این خیابون اسمش چی بود؟"با یک مکس کوتاه این سوال رو از بچه ها پرسیدم و گذشتم.حال عجیبی بود.باز هم تلخ و شیرین کنار همدیگه.ماهها قبل کنار نرده های دانشگاه تهران و پیاده روهای همین خیابان،در لحظه ی آخر و قبل از خداحافظی و سوار شدن توی ماشین،خواستم که چند لحظه منتظر بمونی.تمام دل و جراتی که از خودم سراغ داشتم یک جا کنار هم گذاشتم و از علاقه ی خودم حرف زدم.حس و حال اون شب هنوز برای من زنده است.
این همه مقدمه چینی برای رسیدن به همین نقطه.بعد از گذشت این روزها،حالا می تونم کنار همین نرده ها بایستم و حرفهای جدیدی بزنم.نه برای توجیه یا راحت کردن خودم.این حرفیه که باید زده بشه.باید بگم که شنیدن جواب "نه" نجیبانه ی تو هیچ وقت آزارم نداد و تمام این مدت این خودم بود که در مقابل خودم قرار گرفته بود.اجباری در دوست داشتن آدمها نیست و نبوده.خصوصاٌ دوست داشتنی که وقتی رنگ زندگی مشترک به خودش می گیره،جنبه های دیگه ای هم پیدا می کنه.دوست دارم بگم که من آدم رفتن و آمدنم.می تونم سرسخت باشم و دست از تلاش برندارم.می تونم نقطه های روشن زندگی رو ببینم و جلوتر برم.احتمالاٌ من مرد مطلوب تو برای زندگی نبودم,اما حرف زدن از بالا و پایین های این سفر رو برای خودم لازم می دیدم و می بینم.
از نوشته های کوتاه و حرف های بریده بریده و از سر ناچاری و خالی نبودن عریضه,و فاصله نگرفتن از نوشتن, به شکل عجیبی متنفر هستم و با دستهای خودم داخل این بازی مضحک پرتاب شدم.این روزها یکی از کارهای من شده نگاه کردن به یک عکس,بالا رفتن ضربان قلب و حسادت درونی نسبت به دوستانم و خودخوری.
و من می فهمم که توی این سرما و یخبندان چه به تو می گذره و تو همیشه شاکری...
پیرمرد بازنشسته با هفتاد و اندی سال سن که با حقوق بازشستگی خانواده ای پنج نفره،با کلی شاخ و برگ رو دور و ور خودش روپا و سرحال نگه داشته.همراهی سه روزه با جمعی چهار نفره از همکارهای خودم که روایت تلخ اونها از حواشی زندگی کامم رو بسیار تلخ و مکدر کرد.پیرمرد افغان؛میهمان تازه از راه رسیده و حالا دو هفته ای.آرام و بی صدا مهمان کوچه ی شماره ی سی.نگهبان ساختمان نیمه کاره ای که شبهای سرد رو پای اسکلت فلزی ساختمان قد کشیده کنار خانه ی ما داخل چادر تاریک سر می کنه و توی این چند روز،بچه های قد و نیم قدش رو دیدم که روزی چند مرتبه به هر بهانه سراغ پیرمرد و حال و احوالش رو گرفتن.حالا هر صبح قدم های کوتاه پیرمرد رو می بینم که کوچه رو بالا و پایین می کنه برای سر رسیدن کارگرهای ساختمان.رضای عمه که فعلا درس و دانشگاه رو کنار گذاشته و به ناچار برای روی پا بودن خودش،رفته سراغ کار کردن داخل یک مغازه ی آبمیوه فروشی که هر شب از کنارش عبور می کنم.دایی یوسفم که جلوی کوهی از مشکلات و گرفتاریهای این روزها کم نیاورده و سخت قد علم کرده و دایی محمدم که ترجیح داده با روزگار سرشاخ بشه.
شب تولد مادرم از کنار هیچ کدام از این آدمها نتونستم راحت عبور کنم.علاوه بر فکر کردن به دنیای پنجاه سالگی مادرم،به همه ی این آدمها فکر می کردم و خوشحال بودم که با چند شاخه گل نرگس و زنبق مادرم رو سخت توی آغوشم گرفتم.
بخش زیادی از خلوت و تنهایی این سه روز رو گذاشتم پای بالا و پایین کردن رفتارهای غلط و خطاهای نه چندان کم خودم و بعد از رسیدن به خونه,هنوز پیش خودم شرمنده و ناراحت هستم.
برای من بیشتر شبیه یک درد هستش.این مسئله که شما توی محیط کاری که روزانه با آدمهای زیادی،با شهروندهای جور و واجور خودت سرو کار داری آیا داری فراتر از حد و وظایف خودت انرژی می گذاری یا نه یک مسئله شخصی هستش.موضوعی که به شخص خود شما مربوط میشه.همیشه سعی من بر این بوده که مشکلات مردمی که با اونها سر و کار دارم تا جایی که امکان اون وجود داره،از جنس مشکلات خودم بدونم و برای اونها وقت بگذارم.بدون اینکه بخوام ادا در بیارم باید بگم که این شکلی نگاه کردن به موضوع باعث شده آرامش بیشتری داشته باشم و به انسانهای خوبی نزدیک بشم.برات خیلی ارزش داره کهدهنوز بعد از سه سال آقای صادق خان کرمی هر از چند گاهی جویای اصل حال و خودم و مادر نازنینم میشه و حرفهای پدر و پسری زیادی رو باهم رد و بدل می کنیم.
اما حرف از درد زدم.بی اغراق هیچ کدام از این کارهایی که توی این چهار سال و خرده ای که از شروع کار جدیدم گذشته انجام دادم،فراتر از وظایف خودم ندونستم و با اشتیاق رفتم سراغ اونها.این یک فرهنگ غلط به حساب می یاد که آدمها بعد از حل مشکلاتشون توسط شمایی که وطیفه ات رو انجام دادی حرف از "جبران" و "از خجالت شما در اومدن" می زنند.نمونه جدید اون که بعد از شنیدنش هیچ عکس العملی جز گفتن این جمله که"اختیار دارید.انجام وظیفه است",برای نشون دادن ندارم اینه که "ما که جز درد سر چیزی برای شما نداشتیم تا حالا..."
این رو بگذارید به حساب یک درد و دل و نه هیچ چیز دیگه.
نصرت:"می دونی اگه سعدی رو نداشتم..."
*بعضی وقتها از دست خودم متنفر میشم.خیلی احساس بدیه.خیلی تلخ.
بماند سالها این نظم و ترتیب
ز ما هر ذرّه خاک افتاده جایی
غرض نقشیست کز ما باز ماند
که هستی را نمی بینم بقایی
خیلی،واژه ای نیست که عمق داستان رو نشون بده اما دلم گرفته.خیلی زیاد.خوب خبر داری که هیچ ربطی هم به تغییر فصل و بالا و پایین شدن آب و هوا نداره.هر چی هست مربوط میشه به همین پایین.به همین گرفتاریهای روزمره.به آدمهای کنار دست خودم.قصد نق زدن و کم تحملی کردن ندارم.میدونم این روزها سراغ آدم بی مشکل رو نمیشه گرفت اما چه کنم.مهم دردیست که وجود داره.بی اینکه کسی چیزی بهم بگه و توقعی از من داشته باشه کلی فشار روی خودم احساس می کنم.خودت کمکم کنم.فقط خودت.
*بی ربط اما برگرفته از عنوان فیلم مستندی که فرهاد برام فرستاد و امروز دیدم.
عرضی داشتم خدمت شما.خودتون خوب خبر دارید که اهل گروکشی و معامله گری نیستم اما خواهشی داشتم از شما.اگه تونسته باشم یه جاهایی به درد کسی بخورم و گره ای باز کرده باشم به کنار.به قولی گفتنی خوش به حال خودم اما تا دلتون بخواد خطا کردم و پنالتی دادم و گل خراب کردم.دلی شکسته باشم یا نه خبر ندارم اما از هر گناهی که ازم سر زده,از همون خطا رفتن های خودم خوب خبر دارم.تقاضایی برای بخشش ندارم.حالا فقط از شما می خوام که حواستون بیشتر به من باشه و خودم هم حواسم باشه که قرار بوده که آدم باشیم.
مادرم گفت:"سرو خزون نداره,زمستون نداره,همیشه سبزه,زنده س.می گن هر جوونی می میره,به جاش یه سرو,سبز می شه."
مادرم!از اینکه موفقیت و سر و سامان گرفتن بچه های دور و اطراف خودت رو می بینی و برای ما بیش از همیشه غصه می خوری،ناراحتم.
جمعه بعد از ظهری دم ترمینال جنوب خبردار شدم که حالم هیچ خوش نیست و خب،جای شکرش باقی بود که می دونستم دردم چیه و کجا باید سراغش رو بگیرم.دردی که خیلی وقت هست که دچارش شدم و از وجودش باخبرم.پنجشنبه آخرشبی باردیگه سراغ تفریحی یا بهتر بگم،سراغ لذتی رفته بودم که به خیال خودم از جنس طبقه ی ما نیست و نبوده.راحت بگم،قیافه ی من به این حرفها نمی خورده.ساعتهای آخر پنحشنبه یکی از آدمهای حاضر در کنسرت یکی از خواننده های مورد علاقه ی خودم بودم.بار دیگه بین آدمهایی بودم که دنیا دنیا با اونها فاصله داشتم و فردای اون در ظهر جمعه در پایین ترین و محروم ترین محله های شهر تهران،کنار انسانهایی بودم که زندگی کوچک اونها گره های ریز و درشتی خورده بود و در تامین نیازهای اولیه خودشون دچار گیر و گرفتاریهای شدیدی بودند.
خوب می فهمیدم که حرف زدن یک مادر از اجبار فرزند پسر دوازده ساله برای رها کردن مدرسه و چسبیدن به کار و خرج زندگی رو درآوردن یعنی چی،اما با این وجود باز تمام روزهای بعد از اون تا همین امشب بین شلوغی و رفت و آمد آدمها،با چرایی این همه دشواری و بی انصافی زندگی در حق این بچه ها و خانواده ها سخت درگیر بودم.
راستش گاهی وفتها ار ته دل آرزو می کنم که کاش یک سامورایی بودم.شک ندارم اون وقت حتما کاری رو انجام می دادم که فقط از یک سامورایی ساخته است.
بعد از تمرین امشب وسط پیاده رو در حال جوییدن یکی از دو هویجی که توی کوله داشتم,یک دفعه بغض گلوم رو گرفت و دلم آب خوردن خواست.راه افتادم. سمت خونه و به روزگار خودم و اطرافیانم فکر کردم و روز رفتن خواهرم رو تصور کردم.دلم خواست به عرفان زنگ بزنم تا کمی حالم بهتر بشه اما دست نگه داشتم و به خیال خودم خواستم استقامت به خرج بدم.
در حال حاضر دارم به این فکر می کنم که چقدر خوب میشه قرار استخر دوشنبه رو بهم بزنم و خونه بمونم و دیگه اینکه مدام به خودم فحش و دری وری میگم که,"نونت نبود,آبت نبود,تصدیق گرفتنت چی بود؟"
امیدوارم توجه داشته باشی که حق نداری برای احقاق حقوق پامال شده ی خودت,دست به کاری بزنی که ناراحتی شخصی رو باعث بشه که برای یک درصد هم احتمال داره نقشی در این حق خوری نداشته باشه.
_گذر از بن بست با تفکر و توجه به دینداری.
_تماشاچی بی تفاوت,خطرناک است.
_طنز به طور حتم با نقد اجتماعی و حتی سیاسی همراه است وگرنه طنز نیست.
_به پیشرفت یکدیگر اهمیت دهیم.
_اعمال و افعال شما مثل سایه است.پس بهتر است مواظب خود باشید.
_هواشناسی پیش بینی است,پیش گویی نیست.
_معجزه عسل را باور کنید.
_در امور شخصی و اعتقادی گردشگر خارجی دخالت نکنیم.
_ملاحظه کار باشید.
_مراقب باشید;برخی سخنان دیگران را غمگین می سازد.
_به یکدیگر احترام بگذارید.
_ایثارگران را فراموش نکنید.
_احساس مسئولیت داشته باشید.
_میانه رو و متعادل باشید.
_اگر چیزی را نمی دانید,پس به طور حتم نمی دانید.لذا بهترین پاسخ همان نمی دانم است.نه کم و نه زیاد.
_ملت ایران پیروز میدان حق و حقیقت.
_قدرت در میادین جنگی مدرن تنها به قدرت نظامی وابسته نیست,بلکه به توانایی فریب دشمن هم بستگی دارد.
_هرگونه افزایش قیمت جزئی و کلی,ریز و درشت,در هر صنفی باید با سند و مدارک قانونی,منطقی و عقلانی باشد.
_صمیمی باشید.
_خوش بین باشیم.
_یک توصیه ساده که معمولا به آن توجه نمی شود:"به مشتری یک لبخند هدیه بدهیم."
_آقای سیامک مره صدق نماینده هموطنان کلیمی در مجلس ایران است.
_در جریان باشید.
_آیینه باشید.
_انتقاد;مصداق عمل به تکلیف اجتماعی.
*این سوال من از شماست.فکر می کنید این جملات کجا به چشمهای من خورده و از بر شدم؟
سالهاست که در اطراف من اتفاقات بد,حتی گاهی خیلی خیلی بد به شکل فزاینده ای داره برای آدمهای خوبی که می شناسم اتفاق می افته و من مرد گنده هنوز که هنوزه نتونستم با این قضیه کنار بیام.چرا؟
متین
بی هیاهو
مثل همیشه.
چاره ی عاشقی بگو تا نروم به سوی او
چاره ی عشق من کجا هیچ مگو سکوت کن
دم مزن از نگاه او,لب مگشا,سکوت کن
یک باور یا جمله ای برای آرام گذشتن از سر حوادث روزگار؟