مادرم گفت:"سرو خزون نداره,زمستون نداره,همیشه سبزه,زنده س.می گن هر جوونی می میره,به جاش یه سرو,سبز می شه."
مادرم!از اینکه موفقیت و سر و سامان گرفتن بچه های دور و اطراف خودت رو می بینی و برای ما بیش از همیشه غصه می خوری،ناراحتم.
جمعه بعد از ظهری دم ترمینال جنوب خبردار شدم که حالم هیچ خوش نیست و خب،جای شکرش باقی بود که می دونستم دردم چیه و کجا باید سراغش رو بگیرم.دردی که خیلی وقت هست که دچارش شدم و از وجودش باخبرم.پنجشنبه آخرشبی باردیگه سراغ تفریحی یا بهتر بگم،سراغ لذتی رفته بودم که به خیال خودم از جنس طبقه ی ما نیست و نبوده.راحت بگم،قیافه ی من به این حرفها نمی خورده.ساعتهای آخر پنحشنبه یکی از آدمهای حاضر در کنسرت یکی از خواننده های مورد علاقه ی خودم بودم.بار دیگه بین آدمهایی بودم که دنیا دنیا با اونها فاصله داشتم و فردای اون در ظهر جمعه در پایین ترین و محروم ترین محله های شهر تهران،کنار انسانهایی بودم که زندگی کوچک اونها گره های ریز و درشتی خورده بود و در تامین نیازهای اولیه خودشون دچار گیر و گرفتاریهای شدیدی بودند.
خوب می فهمیدم که حرف زدن یک مادر از اجبار فرزند پسر دوازده ساله برای رها کردن مدرسه و چسبیدن به کار و خرج زندگی رو درآوردن یعنی چی،اما با این وجود باز تمام روزهای بعد از اون تا همین امشب بین شلوغی و رفت و آمد آدمها،با چرایی این همه دشواری و بی انصافی زندگی در حق این بچه ها و خانواده ها سخت درگیر بودم.
راستش گاهی وفتها ار ته دل آرزو می کنم که کاش یک سامورایی بودم.شک ندارم اون وقت حتما کاری رو انجام می دادم که فقط از یک سامورایی ساخته است.