امروز خانم مرادی رو دیدم.مادرم رو دیدم امروز.بعد از احوال پرسی از زندگی این روزها که پرسیدم بهم گفت:"می گذره مادر...گاهی خوب,گاهی بد.بعضی وقتها شیرینی داره بعضی وقتها تلخی.گاهی سیر,گاهی وقتها گرسنه."

حقوق خانم مرادی امروز هم واریز نشد.شاید شنبه باز هم ببینمش.

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۵ساعت 22:21 توسط پاسبان |

قطعاً حداقل فایده ی نوشتن توی این چند سال برای من سبک شدن و فراری دادن بخشی از افکار مزاحم بوده.این یکی دو سال اخیر هم بی اینکه دلم بخواد حجم نوشته های ناخوشایند برای خودم هم بیشتر شده.
بودن توی فضای بیمارستان برای هیچ کس دوست داشتنی نیست و این تجربه هر بار حال من رو هم به شدت خراب می کنه و تا چند روز اون حال بد رو با خودم دارم و به سختی می تونم ازش خلاصی پیدا کنم.امشب با عزیز و خاله و پروانه بیمارستان بودم.حال عزیز هیچ خوب نبود اما هر طور که بود کار به بستری شدن نکشید و همه با هم به خونه برگشتیم.امیدوارم حال عزیزم زودتر خوب بشه.جانم میره برای عزیز.
امروز و الان دیگه یعنی دیروز،بعد از بیرون اومدن از محل کار با آقای قدیری روبه رو شدم و دقایق طولانی مشغول گوش دادن به حرفهای اسحاق بودم.زیر افتاب داغ دل داده بودم به حرفهای اسحاق و مشغول گوش دادن به درد دل های تازه مانده و رازهای مگوی همکار خوبم بودم.و بعد هادی به قدری درگیر غم بود که دوست داشت تمام راه رو زیر آفتاب تا خونه پیاده بره.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۹۵ساعت 1:36 توسط پاسبان |

زمانی بود که دوستم رو "شهناز" صدا می زدم و اون هم اسم نازنین مرحوم "عبادی" رو روی من بی استعداد گذاشته بود.یاد اون روزها بخیر.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۵ساعت 22:50 توسط پاسبان |

تو همان مربای آلبالویی.همان شیرینی ترشی.همان شیرینی که دل را نمی زنی...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 19:26 توسط پاسبان |

دوست دارم شما هم باخبر باشید که همین حالا همین طور که با کلی خیال نشسته ام به نوشتن این سطرها قطعه ای با عنوان بداهه نوازی شورانگیز استاد علیزاده فضای اتاق رو پر کرده از بوی خوش نوا.آمده بودم از پسر،از مرد سیبیلوی دوست داشتنی حرف بزنم که سی ساله آدمهای زیادی نشسته اند چشم به راه برگشتنش.تا صحیح و سالم برگرده از سفری سخت و طولانی.آمده بودم از پسری حرف بزنم که هیچ کس از دوست داشتن های بی انتهای درون اون خبر نداشت.پسری که خواهر کوچیکه بین تمام برادرها عاشقانه دوستش داشت و به قول خودش"جوری دیگه"اون رو دوست داشت.تا آخر...
آمده یودم از مردی بگم که هم از جدیت،صلابت و ایستادگی های سفت و سخت اون شنیدم هم از مهربانی های بی اندازه و وجود سیال و بی غل و غش اون.آمده بودم از قهرمان های خودم براتون حرف بزنم.پدری که عاشفانه همسر رو دوست داشت و راه و رسم عشق و عاشقی و دوست داشتن رو برای تک تک بچه ها تصویر کرده بود.
از دو خواهری براتون بنویسم که هرکدوم از اونها رو می شد به عنوان همسری دوست داشتنی،مادری مهربان و شاد و زنی موفق مجسم کرد و حالا دوست داشتن دو خواهر تبدیل شده بود یه یک دنیای دو نفره زیر یک سقف آبی و بلند.آمده بودم از مرد،از برادری محکم و مهربان برای شما بگم که میشه مثل یک کوه بهش تکیه کرد و بارها و بارها بابت بودنش شکر کرد به درگاه خدا.از بیگانه بودن با خستگی و نق زدن.از غمخوار بودن و پشت بودن برادر.از لبخند های پت و پهن مردانه موقع خراب شدن مشکلات روی زندگی تا سرسختی در ایام دشواریهای ناتمام.
آمده بودم از خواهری بگم که اخلاق و خوش خلقی برای اون کلید تمام درهای بسته است.خواهری که وقتی بهت میگه"فقط مهربون باش و دنبال آدمهای مهربون برو"،اون وقته که دلت قرص میشه بهش.آمده بودم از برادری بگم که دستگیر خواهر هاست.غمخوار مادر و تکیه گاه پدر.آمده بودم از پسر نوجوانی براتون بگم که ارتباطش با خدای خودش هر آدمی رو به حیرت وا می داره.آمده بودم از دوستی پنجاه و پنج ساله و دنیا دیده برای شما بگم که تنها نصیختی که برای آدمهای اطرافش داره اینه که"چشمهات رو باز کن و خساست به خرج نده و با دید باز به دنیا نگاه کن".می خواستم از دوست و برادر بزرگتری براتون حرف بزنم که می تونه با بغض توی گلو رو در رو به شما بگه که "خیلی دوستت دارم اما ببخش اگه توی ابرازش لنگ می زنم  و نابلدم".آمده بودم از آدمی براتون بگم که باید بشینی به داستان زندگیش گوش بدی و در آخر صبر و مهربانی رو یاد بگیری و عمل کنی بهش.آمده بودم از آدمهای دور و اطراف خودمون حرف بزنم.از قهرمان های زندگی همه ی ما تا اینکه ماجرای امروز صبح اتفاق افتاد.
امروز خانم مرادی رو دیدم.پیش همه برای اون من "پسرم"،"مامان جون"،"آقا هادی"هستم و اون برای من "مادر" و "مادر جان".همون ساعتهای اول کار بود که با بلند کردن سرم شروع کرد به قربان صدقه رفتن های همیشگی و شرمنده کردن من.غیر از اون دو مرتبه در ماهی که حتما بهم سر می زد باید اتفاقی می افتاد یا کار ضروری پیش اومد که به قول خودش سختی بیرون زدن از خونه رو به جان بخره.قرار بود با چند تا انتقال عجیب و غریب مبلغ ناچیزی رو بفرستم برای دختر مادر جان که اون ور خط توی تهران منتظر بود و شماره ی حساب رو به سختی از لابه لای صدای بجه برام خونده بود.موقع رفتن مادر شروع کرد به درد دل کردن.گفت که "خودش رو نابود کرد.دخترم رو میگم مامان جون.دیشب زنگ زده بهم میگه بچم گرسنه است این مرد خوابیده توی خونه و من شرمنده ی بچه ام".
منظور از مرد دامادی بود که به دفعات با تلاش دختر ترک کرده بود باز روز از نو و روزی از نو.می گفت که "داماد آشپزه و اتفاقاً درامد خوبی هم داره اما چه کنیم که اسیر افیونه.دخترم هم به خاطر بجه سفت و سخت چسبیده به زندگی و داره ادمه میده".
این جور وقتها نمی دونم جی باید بگم.چی کار باید بکنم و اصلا باید کاری انحام بدم یا نه؟راستش آمده بودم از آدمهایی براتون بگم که بودن و نفس کشیدن کنار اونها نعمت بزرگیه اما چه کنم که از صبح توی فکر مادر جان و زندگی دختر هستم و اگه حالا ازش جرف نمی زدم شرمنده می شدم.هوای آدمهای اطراف خودتون رو داشته باشید.به قول دوستم عرفان:"لازم نیست به وسعت خیلی زیادی بزرگ باشید".

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۵ساعت 1:21 توسط پاسبان |

کاشکی از عمق دوست داشتنم باخبر بودی و باورم می کردی.

*شاید کیلومترها راه بری و به دره ای برسی که هیچ دل شکسته ای اونجا نیست اما به جرات میتونم بگم,هیچ چیزی اونجا نیست.

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر ۱۳۹۵ساعت 22:19 توسط پاسبان |