قطعاً حداقل فایده ی نوشتن توی این چند سال برای من سبک شدن و فراری دادن بخشی از افکار مزاحم بوده.این یکی دو سال اخیر هم بی اینکه دلم بخواد حجم نوشته های ناخوشایند برای خودم هم بیشتر شده.
بودن توی فضای بیمارستان برای هیچ کس دوست داشتنی نیست و این تجربه هر بار حال من رو هم به شدت خراب می کنه و تا چند روز اون حال بد رو با خودم دارم و به سختی می تونم ازش خلاصی پیدا کنم.امشب با عزیز و خاله و پروانه بیمارستان بودم.حال عزیز هیچ خوب نبود اما هر طور که بود کار به بستری شدن نکشید و همه با هم به خونه برگشتیم.امیدوارم حال عزیزم زودتر خوب بشه.جانم میره برای عزیز.
امروز و الان دیگه یعنی دیروز،بعد از بیرون اومدن از محل کار با آقای قدیری روبه رو شدم و دقایق طولانی مشغول گوش دادن به حرفهای اسحاق بودم.زیر افتاب داغ دل داده بودم به حرفهای اسحاق و مشغول گوش دادن به درد دل های تازه مانده و رازهای مگوی همکار خوبم بودم.و بعد هادی به قدری درگیر غم بود که دوست داشت تمام راه رو زیر آفتاب تا خونه پیاده بره.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۹۵ساعت 1:36 توسط پاسبان |