خوب سیر کن!به خودم میگم.پیش خودم میگم احمد آقا کجا و این پسرهای سربه هوا و بی خیال کجا؟از وقتی احمد آقا زور و بازوی بالا و پایین کشیدنٍ کرکره ی مغازه رو از دست داد و دست کشیدن به سر و روی باغچه ی پهن شده کف حیاط کل روز و زندگیش رو پر کرد،روزگار و زندگی منم کند شد و از تب و تاب و از رمق افتاد.حالا باید تا خود لنگ ظهر،دست به دست و تنه به تنه ی دوچرخه منتظر پیدا شدنٍ سرو کله ی یک جفت پسری باشم که خیال کاسبی کردن تازه تازه به سرشون زده.

دیدن کفشهای از ریخت افتاده ی مردم رو تا یه جایی می تونم تحمل کنم.باید پی پیدا کردن جای دیگه ای برای امانت گذاشتن چرخ و وسایل کارم باشم.از طرفی وقتی به مغازه های خوش و تر و تمیزی که فقط پای از ما بهترون به اون ها باز میشه نگاه سرسر ای میندازم از خیر رو انداختن به یکی از کسبه برای جور کردن جا برای وسایل باوفا و قدیمی میگذرم و غمی سراغم رو می گیره که «راستی فقط چرم فروشی احمد آقا و پسران بود که می تونست خواب راحت رو به چشمهای من بیاره و کمی از غم دوری یک شبه از وسایل کم کنه.»

تا بساط من زیرٍ سایه ی ماشینٍ پارک شده ی کنار دیوار پهن بشه،نم نم مردم و کفش های از ریخت افتاده ی اونها با بی محلی از کنارم رد شدن و گذشتن.از اینجا به بعد تا خود غروب باید با کارهای نیمه تمامٍ روزهای گذشته روزم سر بشه و بعد هم باید از پس کم کاری غروبهای پنج شنبه بر بیام و به سختی باهاش دست و پنجه نرم کنم.بی کاری غروب امروز هم بلایی به سرم می یاره که بعید نیست در قد و قامت یک مجنون و دیوانه ی کفش و کفاشی کفش پاشنه در رفته ی زنانه رو زمین بذارم و یقه ی دانه دانه ی ملت،با کفش های کثیف و غیر کثیف رو بگیرم و به زور روی چارپایه ی چوبی و چرک گرفته بنشونم و اگه شده با یه واکس مجانی و یه لبخند افغانی راهی شون کنم و به امان خدا بسپارم.اما از طرفی خیال از دست دادن این یک متر جا رو ندارم.یک متر جایی که انگار بعد از اون سراچه ی کرایه ای که برای زندگی خودم و بانوی کابلی دارم،تمام سهم من از این زمین خدا بوده.پس مثل همیشه آرام و بی سر و صدا،فرچه بدست به مردم نگاه می کنم.

قبل از فکر کردن به پیدا کردن جا برای وسایل،باید ببینم با این پسر گیر و سمج چه کار باید بکنم.برای امشب دقیقاً پنجمین مرنبه است که با کیف روی دوش خیره رو به روی من و بساطم ایستاده.به ریخت و قیافه و از همه مهمتر کتونی های بنددار قهوه ای که نگاه می کنم نیازی به خودم و وسایل کارم نمی بینم،اما راستی راستی نگاه و چشمهای سیاه پسر از تلخی دوده های سیاه واکس کم می کنه.

هیچ کس اصل اون چیزی رو که باید نمی دونه.خدا رو چه دیدی؟!شاید وقتی همین امشب برای ششمین بار پیاده رو و این خیابان شلوغ رو بالا و پایین می کرد،وقتی یک بار دیگه چشمهاش به بساط من می افتاد خجالت رو کنار بذاره و نزدیکتر بیاد.دستهای سیاه و به ظاهر مردانه ی من رو فشار بده و بگه:«خیلی با خودم کلنجار رفتم و آخر سر خجالت رو کنار گذاشتم و نزدیک اومدم و دستهاتون رو گرفتم که بگم:«اجازه می دید عکسی ازتون داشته باشم؟»و بعد قبل از دور شدن عکسی که در دل تاریکی از من گرفته شده نشون بده و بگه:«راستی راستی که گم نامی صفت اول جوانمردان است حاجی...»


*دیشب برای گرفتن این عکسها مجبور به خرج کردن دروغ شدم.متاسفانه...

*بخونید این کتاب رو.خوب یادمه این کتاب رو اوایل ورودم به پادگان بیستون،روزهایی که داشتم به خوابیدن روی تخت زیرین تخت دو طبقه عادت می کردم خوندم و خنده ی بچه های داخل آسایشگاه رو از زیر چشم هام رد کردم.

جانستان کابلستان/رضا امیرخانی/انتشارات افق


+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور ۱۳۹۲ساعت 13:38 توسط پاسبان |