خواهرم برگشته.غروب که با نون داغ توی دستهام رسیدم خونه,وسط حیات باهم رو در رو شدیم.محکم توی بغل ابجی اروم گرفتم و ساکت اجازه دادم که قربون صدقه ی من بره.بعد یه گوشه تنها و دنج توی خونه پیدا کردم و بی صدا از خوشحالی زدم زیر گریه و به روزهایی فکر کردم که قراره خیلی خیلی دور بشی از ما.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 22:45 توسط پاسبان |