دیگه از من گذشته برای رفتن سراغ حرف اصلی طفره برم و دست به مقدمه چینی های بی فایده ای بزنم که جز هدر رفتن وقت و انرژی هیچ درد دیگه ای رو دوا نمی کنه.امشب با وجود کمر درد این چند روزه سر به خیابان گذاشتم و وسط یکی از میدان های خلوت شهر زن و مرد جوانی رو کنار هم نشسته روی نیمکت دیدم.زن انگار خسته از سرما اما خندان مشغول شیر دادن به نوزاد بود و مرد غرق در صورت مادر بچه همراه مهر و محبت و دوست داشتنی که با نگاه هاش فریاد می زد،زلف های ریخته روی صورت زن رو از مقایل چشمان مادر دور می کرد.همون لحظه بود که یاد همکار خودم "خانم شین" افتادم.یاد اشتباهات و کم کاری های فراوان" خانم شین" و رفتارهای خشک  خودم و سر سختی های بیش از حد حین کار.یاد نگاه نکردن های خودم و زیادی غرق کار شدن و ایراد گرفتن های هر روزه.

راستش بروز یک اتفاق تازه باعث شد تا تصمیم بگیرم تغییری توی این رویه ایجاد کنم.از روزی که گفته ها و پچ پچ های بچه ها و بعدها شواهد ظاهری خبر از یک تغییر بزرگ می داد.الان چند هفته است که همکار خانم ما قدم هاش رو به سمت مادر شدن برداشته و آرام  آرام و آهسته قدم بر می داره.از روزی که از قطعی بودن این خبر مطمئن شدم تصمیم گرفتم برخلاف عقیده ی دیگران مبنی بر بی فایده بودن از در مهربانی وارد بشم و کارم رو راحت تر از همیشه پیش ببرم.

حالا امروز که به روزهای کار خودم نگاه می کنم تغییر رو به خوبی احساس می کنم.امروز آخر وقت نشستم و کلی از فواید پیاده روی و راه رفتن زیاد برای "خانم شین" سخنرانی کردم و اون مهربان تر از همیشه مادرانه و خواهرانه  نظر من رو در مورد اسم فرشته ای که در این نزدیکی هاست پرسید.

خواستم بگم که خدا جان لطف کنی کوچکی کردن های من رو به لطف بزرگی خودت ببخشی.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن ۱۳۹۴ساعت 0:51 توسط پاسبان |