امروز توی سرمای دم غروب از سر عجله داشتن نیم ساعتی منتظر تاکسی موندم.کمی جلوتر از من یک دختر کنار پسری که سوار ویلچر بود ایستاده بود.باور کنید دریغ از یک ماشین از تاکسی گرفته تا شخصی که رغبتی به سوار کردن اونها نشون بده.
دلم گرفت از بی معرفتی.خستگی توی تنم موند.