دو هفته ی پیش که جمعه شبی عزیز دچار حمله ی قلبی شد,هیچ فکر نمی کردم بتونم سفر سرخوشانه ی سه چهار روزه رو کنار بهترین دوستانم با خیال راحت بگذرونم.روزی که توی بخش مراقبتهای ویژه عزیز رو سرحال دیدم و بوسه به پیشانی بلندش زدم,خجالت زده بودم که طول هفته علاوه بر نگرانی شدید برای عزیزم,دلشوره ی سفر خودم رو داشتم که قولش رو به بچه ها داده بودم.می دونستم که منصرف شدن دقیقه ی نودی هم از شیرینی سفر اونها کم می کنه هم باعث نگرانی میشه.فراتر از این وقتی به کوچکی خودم و بزرگی عزیزترین عزیز دنیا ایمان آوردم که می دیدم روی همون تخت و اتاق سرد و سبز,مادر بزرگ نگران مادر من و دختر نگران خودش بود و از من قول می گرفت که "به مادرت اطمینان بده که حال من خوبه و بگو که خیالش راحت باشه."
توی این ساعت از صبح,هم ناراحتم هم خوشحال.یک عذرخواهی به دوستانم بدهکارم که یک روز اون سفر بی نهایت فراموش نشدنی رو با لالمونی گرفتن و عنق بازی به کام خودم و بچه ها تلخ کردم و خوشحالم که امروز عزیز اون قدری حالش خوبه که با پاهای خودش تا خونه ی ما پیاده می یاد و بین نفس نفس زدنهاش بهم می گه:"یاخچی بالام:)"
*خارج از این بحث اینکه خیلی به حرفهای اون شب عرفان داخل چادر فکر کردم.راستش قصدم اینه در اولین فرصت حتماً سری به اون روانشناسی که بهم معرفی کرده بود بزنم.من آدم این عصر و زمانه ام و کم و بیش دچار اشتباهات و خطاهای شناختی و رفتاری.حتماً میرم سراغش اما نکته ی مهم اینه که من فقط به دنبال شنیده شدن حرفهام نیستم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 2:4 توسط پاسبان
|