بعد از تمرین امشب وسط پیاده رو در حال جوییدن یکی از دو هویجی که توی کوله داشتم,یک دفعه بغض گلوم رو گرفت و دلم آب خوردن خواست.راه افتادم. سمت خونه و به روزگار خودم و اطرافیانم فکر کردم و روز رفتن خواهرم رو تصور کردم.دلم خواست به عرفان زنگ بزنم تا کمی حالم بهتر بشه اما دست نگه داشتم و به خیال خودم خواستم استقامت به خرج بدم.

در حال حاضر دارم به این فکر می کنم که چقدر خوب میشه قرار استخر دوشنبه رو بهم بزنم و خونه بمونم و دیگه اینکه مدام به خودم فحش و دری وری میگم که,"نونت نبود,آبت نبود,تصدیق گرفتنت چی بود؟"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:8 توسط پاسبان |