پیرمرد بازنشسته با هفتاد و اندی سال سن که با حقوق بازشستگی خانواده ای پنج نفره،با کلی شاخ و برگ رو دور و ور خودش روپا و سرحال نگه داشته.همراهی سه روزه با جمعی چهار نفره از همکارهای خودم که روایت تلخ اونها از حواشی زندگی کامم رو بسیار تلخ و مکدر کرد.پیرمرد افغان؛میهمان تازه از راه رسیده و حالا دو هفته ای.آرام و بی صدا مهمان کوچه ی شماره ی سی.نگهبان ساختمان نیمه کاره ای که شبهای سرد رو پای اسکلت فلزی ساختمان قد کشیده کنار خانه ی ما داخل چادر تاریک سر می کنه و توی این چند روز،بچه های قد و نیم قدش رو دیدم که روزی چند مرتبه به هر بهانه سراغ پیرمرد و حال و احوالش رو گرفتن.حالا هر صبح قدم های کوتاه پیرمرد رو می بینم که کوچه رو بالا و پایین می کنه برای سر رسیدن کارگرهای ساختمان.رضای عمه که فعلا درس و دانشگاه رو کنار گذاشته و به ناچار برای روی پا بودن خودش،رفته سراغ کار کردن داخل یک مغازه ی آبمیوه فروشی که هر شب از کنارش عبور می کنم.دایی یوسفم که جلوی کوهی از مشکلات و گرفتاریهای این روزها کم نیاورده و سخت قد علم کرده و دایی محمدم که ترجیح داده با روزگار سرشاخ بشه.

شب تولد مادرم از کنار هیچ کدام از این آدمها نتونستم راحت عبور کنم.علاوه بر فکر کردن به دنیای پنجاه سالگی مادرم،به همه ی این آدمها فکر می کردم و خوشحال بودم که با چند شاخه گل نرگس و زنبق مادرم رو سخت توی آغوشم گرفتم.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۶ساعت 0:26 توسط پاسبان |