به نظرم هر آدمی توی یک نقطه از زندگی حق این رو داره که بین یک جمع آروم و قرار بگیره،و این جمله رو به زبان بیاره که "دیگه خسته شدم.دیگه به اینجام رسیده!!"مادرم حق داره اگه یک وقتی خسته شده باشه از این همه سال زحمت کشیدن برای ما.خسته شده باشه از این همه سال دل نگرانی و دلشوره برای بچه هایی از همه رنگ.پدر ما حق داره اگر یک روزی خسته شده باشه از سالها دوندگی و عرق ریختن برای روی پا نگه داشتن یک خانواده.خسته شده باشه از یک دندنگی بچه هایی که خودش نقش اساسی در تربیت اونها داشته.در تمام این سالها خواهر من حق داشته از بودن کنار برادری با حال و هوای من خسته شده باشه.خسته شده باشه از دیدن و لمس ضعف و نقص های برداری مثل من.برادر من می تونه خسته شده باشه از داشتن برادری که بعد از گذشت این همه سال هنوز خبر نداره که چقدر می تونه روی اون حساب باز کنه و چقدر میشه به اون اطمینان کرد و کنارش ایستاد.

راستش من هم دیگه خسته شدم.خسته از خیلی چیزها و خیلی از آدمها.خسته از ترسی که سالهاست تبدیل به بخشی جدانشدنی از وجودم شده.خسته از آدمهایی که سالهاست خیال می کنند که در بدترین روزهای زندگی باید شما رو به حال خودتون رها کنند تا تنها با مشکلات خودتون کنار بیایید.خسته ام از سکوتی که سالهاست به خونه و تمام اعضای خانواده ی ما سنجاق شده.خسته از تنها بودن اما تنها زندگی نکردن.حالا،تمام اتفاقات و ناراحتی های دنباله دار این سالها و این چند روز،من رو در یک موقعیت جدید قرار داده.باید در فکر یک تصمیم جدی باشم.شاید تصمیم درست برای حالای من این باشه که بعد از چند سال بار دیگه از خونه بیرون باشم و یک جای کوچک و جمع جور برای خودم مشغول زندگی باشم.تنها مساله ای که تصمیم رو برام سخت کرده بیماری مادره.نمی دونم...

+ نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۷ساعت 0:9 توسط پاسبان |