همین چند روز پیش که خیلی دور هم نیست و زمان زیادی هم از اون نمی گذره،یادداشتی می خوندم که نویسنده جایی از نوشته از قول سارا شریعتی جمله ای تحت این عنوان نقل می کرد که"امید یعنی خود را در معرض یک پروژه قرار دادن.پروژه ای تعریف می کنید،مسیر انجامش را طراحی می کنید و هدفهایش را در مقابل ترسیم می کنید.این پروژه است که امید را می سازد.ما امیدواریم تغییر کنیم و تبدیل به چیز بهتری بشویم.تا وقتی برای تبدیل به این چیز بهتر مسیر مشخصی را  معین نکنیم و بعد وارد این مسیر و سختی ها و موانع پیش بینی ناپذیرش نشویم،چیزی تغییر نمی کند.این پروژه است که امید را می سازد."

"گذشته از تمام این حرفهای حساب،قرار ما با همدیگه چی بود؟!"فکر کردن به این سوال،توی خونه، توی کوچه و خیابون و محل کار،ساعتهای زیادی از وقت من رو به خودش مشغول کرده و ذهن من و درست فکر کردن رو برای من مختل کرده.اصلاً تمام این حرفها قبول اما اسم اوضاع الان من چیه؟برای من چی؟پروژه ای برای ادامه زندگی در جریان بوده و هست؟امیدی برای ادامه ی راه بوده و هست؟چه بلایی به سر فکرها و خیالات من برای این زندگی اومد؟اصلا قبل همه ی این حرفها قرار ما دو نفر با همدیگه چی بود؟

قرار بود آدم بهتری باشم و بیشتر از خیلی های دیگه حواسم به آدمهای اطرافم باشه.قرار بود آدمهای دور و نزدیک خودم رو خوب و درست و بجا ببینم.قرار بود قدر ثانیه به ثانیه ی زندگی کنار عزیزهای خودم رو بدونم و به داشتن اونها ببالم و افتخار کنم به بودن کنار اونها.قرار بود بدونم و بفهمم که قرار نیست و نبوده که هیچ کس و هیچ چیز جای تک تک اعضای خانواده ی من رو بگیره و جای خالی اونها رو برای من پر کنه.قرار بود بدونم و حواسم باشه که چه نعمت های بزرگی نصیب من شده.قرار بود مدام حواسم به قول و قرارهایی که با خودم گذاشته بودم باشه.حواسم باشه که قرار بود زندگی و زندگی کردن من آب توی دل کسی تکون نده.حواسم باشه که قرار بود،زندگی من،حال بد من،مشکلات ریز و درشت من،خوبی و بدیهای من به خیلی از آدمهای دور و نزدیک من ارتباطی نداشته باشه.حواسم باشه که قرار بود حق فرزندی رو درست و تمام و کمال بجا بیارم.قرار بود بزرگتری و کوچکتری حالیم باشه.چشم پاکی و ناپاکی رو بفهمم.دست پاک و ناپاک حالیم باشه.مال درست و غلط سرم بشه.قرار بود عشق و دوست داشتن رو درست بفهمم و مهربونی کردن رو تمرین کنم و یاد بگیرم.قرار بود برادر روزهای سختی مشکلات باشم.قرار بود یاد بگیرم برای هر چیزی که دوست دارم و درسته زحمت بکشم و عرق بریزم و مایه بگذارم.قرار بود یک راه کج رو دوبار نرم و برگردم.قرار بود آدم غلطی نباشم.قرار بود تا جایی که راه داره روی خط راست گفتن راه برم و حرکت کنم و سکوت کردن رو بیشتر از همیشه تمرین کنم.قرار بود در جا نزنم و مدام توی یک نقطه ساکن باقی نمونم.قرار بود آدم بی عقده ای باشم.بی هیچ توقعی.
این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای خودم رو به مفهوم شکست و ناامیدی نزدیک می بینم.فایده ی نوشتن این چند خط رو هم نمی دونم اما این رو هم نمی دونم که آیا فردا صبح که از خواب بیدار میشم و از خونه بیرون می زنم باز سر حرفها و قول و قرارهای خودم هستم یا نه.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۷ساعت 19:28 توسط پاسبان |