فکر می کنم آخرین باری که از خانم یا آقای دکتر درخواست صدور برگه ی استراحت پزشکی یا همون استعلاجی رو کرده بودم،به سالهای تحصیل در مدرسه و گذران دوران ابتدایی و راهنمایی بر می گشت.حالا بعد از سه روز خانه نشینی ناشی از پیدا شدن سرو کله ی یک سرماخوردگی سمج و مرموز،باید هر چه زودتر از خونه بیرون می رفتم تا آقای دکتر معتمد پای برگه ی مرخصی من رو امضا کنه.بعد از مدتها اولین باری بود که می دونستم برای بیرون رفتن روی دوچرخه ی تکیه داده شده به پنجره ی آهنی زیرزمین نمی تونم حساب کنم و از همین بابت بی خبر از بقیه نیم ساعتی در انتظار قبول درخواست و سررسیدن راننده ی تاکسی روی پله های پاگرد چشم به راه و گوش به زنگ نشستم.مسیر خونه تا مطب کوتاه بود و هر چه زودتر باید نسبت به پرداخت کرایه ی خودم دست به کار می شدم.در همین بین بود که با درخواست "لطفا نقدا پرداخت کنید جناب!!"از طرف آقای راننده روبه رو شدم.مسیر کوتاه بود اما شکایت و گلایه های این مرد تمام نشدنی.با ناراحتی ناشی از درد دلها و شکایت های تکراری این روزها و باعث و بانی اوضاع و احوال موجود،از آقای راننده جدا شدم و در سرمایی استخوان سوز،برای رهایی از سوز سرما و هیاهوی ماشین های عجول خیابان،با عبور از بین ماشین ها خودم رو وسط مطب آقای دکتر معتمد دیدم.
با دو طبقه بالا رفتن از پله های ساختمان بی رنگ و لعابی که بوی کهنگی و نم از در و دیوار طبقات و پاگردها به مشام می رسید،با در چوبی دو لنگه باز مطب و حجم زیاد بیماران در انتظار روبه رو شدم و برای پنهان ماندن از سنگینی نگاه بقیه،وسط پاگرد بهترین مکان برای انتظار بود.این بود که دفترچه رو روی میز خانم منشی گذاشتم و در حال دور شدن بودم که صدای خانم منشی جملاتی شبیه به این رو زمزمه می کرد که"چون کارتخوان نداریم باید ویزیت رو نقدا پرداخت کنید".با تغییر جهت چشمان خودم،حضور دو دستگاه کارتخوان کنار میز منشی رو بهشون یادآوری کردم و خانم منشی در عوض با دادن آدرس نزدیک ترین خودپردازهای در دسترس برای گرفتن پول نقد من رو امیدوار کرد.از اونجایی که دوازده برگ اسکناس هزار تومانی که طبق عادت همیشگی توی کیف پول داشتم به عنوان آخرین موجودی پول نقد نصیب راننده شد بود،با گوش دادن به حرف خانم منشی خودم رو به نزدیک ترین خودپرداز رسوندم.دو دستگاه خودپرداز اول به دلیل خرابی یا هر موضوع دیگه ای خارج از سرویس به سر می بردند و با سرمایی که توی صورتم می خورد باید خداحافظی پیروزمندانه از دستگاه سوم رو به فال نیک می گرفتم.البته دستگاه خودپردازی که فقط حاضر به پرداخت درخواست مبالغ با مضربی از پانصد هزار ریال بود!!!
یک ساعت بعد با پیدا کردن یک راننده ی منصف در اون ساعت شب روی تخت اتاق تزریقات یکی از شلوغ ترین درمانگاه های شهر دراز کشیده بودم و با گوش دادن به صدای مرد پرستاری که قطعه ی جوانی مرحوم قوامی رو به زیبایی تمام زمزمه می کرد،چشم به قطرات سِرُم دوختم و در خلسه ای دوست داشتنی چشم روی هم گذاشتم.
تمام این سه چهار روز رو مرور می کردم و دوست داشتم به خیلی از موضوعات فکر کنم.تمام زحماتی که به خواهر بزرگوارم،پدر و مادر عزیز و خاله جانم تحمیل کردم.به همکارهای مهربانم فکر می کردم که قطعا غیبت یکباره و غیر منتظره ی من،برنامه ریزی هفته ی اونها رو بهم ریخت اما همگی دلسوزانه جویای احوال من بودند.می تونستم از حجم بالای تماس های کاری مشتریها توی روزهای کسالت و استراحت کلافه و نازاحت باشم اما ترجیح می دادم ذوق دیدن و خوندن پیام احوال پرسی یکی از قدیمی ترین و بهترین مشتریها رو با خودم داشته باشم که پیام پر از مهرش نشانه ای بود از مهر و محبت و بزرگواری بی دریغ.دوست داشتم دلخوش باشم نسبت به داشتن همکار عزیزی که با ارسال یک ملودی قدیمی و دوست داشتنی از مرحوم همایون خرم،لطف همیشگی خودش رو به من نشون داده بود.
قطرات سرم و زمزمه های پرستار داشت به پایان می رسید اما من ادامه ی این خواب رو ترجیج می دادم.خواب و خلسه ای که مثل تمام این سه روز با نگرانی و هیجان برای به پایان رسیدن سفر رضا پاکروان؛دوچرخه سواری که قرار بود طول کره ی زمین رو با تمام اتفاقات پیش رو رکاب بزنه همراه شده بود.
اما راستش الان حال بهتری دارم.فردا رو روز بهتری دیدم برای سر کار رفتن و از طرفی سفر رضا پاکروان هم همراه با سلامتی به جاهای خوب اون رسیده...